یوگا هزاران سال جلوتر از روانشناسی؟
بسیاری از ما، زمانی بر این باور بودهایم که اگر درسمان تمام شود و فارغ التحصیل شویم دیگر پس از آن با خوشحالی زندگی خواهیم کرد: «فقط این درس و پایاننامه لعنتی تموم شه! بعدش دیگه همه چی حله!». اما همه چی حل نشد! بعد فکر کردیم اگر شغل و کار مناسبی دست و پا کنیم دیگه حله. باز نشد. شاید اگر ازدواج کنیم، اوضاع دیگر خوب شود... و این سلسلۀ شایدها ادامه دارد. گویی هرگونه موفقیت تحصیلی، مالی، اجتماعی، شغلی و ... که تصور میکردیم ما را خوشحالتر از قبل نگه خواهد داشت، تنها اندک زمانی ما را خوشحال میکند ولی روند کلی خوشحالی ما همیشه نزولی است، بطوری که هیچگاه به آن خوشحالی کودکی و نوجوانی، یعنی زمانی که هیچ موفقیتی نداشتیم باز نمیگردیم! اما، چرا چنین است؟ چرا با اینکه رفاه بیرونی ما (سهولت تهیۀ غذا و سرپناه، مراقبتهای پزشکی، امنیت جانی و مالی و ...) بیش از هر زمان دیگری در تاریخ بشریت است ولی راضیترین نسل نژاد بشر نیستیم و احتمالاً بیش از همۀ دوران، گریان و نالان هستیم؟
از نگاهی عرفانی (Mystic) که توسط سادگورو (Sadhguru) تبیین میشود، ما مدیران بدی هستیم: ما ذهن، بدن و انرژی خود را درست مدیریت نمیکنیم و هیچ کنترلی بر درونیات خودمان نداریم و حالِ ما تابع دنیای بیرون ماست؛ و چون این دنیای بیرونی، تصادفی و خارج از کنترل ماست، در عمل حال ما هم تصادفی است و از همین رو مستعد انواع بدحالی (calamity) مانند استرس، اضطراب و افسردگی هستیم. به تجربۀ او، درست است که نمیتوانیم انتظار داشته باشیم که شرایط محیطی و بیرونی در اختیار ما و با اهداف ما همسو باشد، اما درونیات ما میتواند کاملاً در اختیار خودمان باشد و این کاملاً دستیافتنی است. گو اینکه دانش آن موجود است و معنای مدیریت درست، کسب همین توانایی کنترل درون است که در سیستم یوگا تشریح شده است. او معتقد است که مشکل دنیای مدرن این است که تکیهای بیش از اندازه بر عقل (intellect) میکند، حال آنکه عقل تنها از راه تکه تکه کردن و کالبدشکافی (dissect) سعی در فهم دنیا دارد، ولی با این روش هرگز توان فهم کلیت زندگی را نخواهد داشت. به گفتۀ او بدن ما تودهای است از غذاهایی که تاکنون خوردهایم و ذهن عقلانی ما مجموعهای از فراگرفتههای ما از دیگران است که توسط حواس پنجگانه ممکن شده است، ولی چیزی فراتر از این دو در ما وجود دارد: نوعی هوشمندیِ عالمگیر (universal intelligence) در ما و سایر جانداران هست که اساس زندگی است و قادر است نان و آب را به بدن (و تمام متعلقات فکری و احساسی و هیجانی آن) و کود را به میوه و رنگ و رایحۀ گُل تبدیل کند. و واضح است که فهم این زندگیِ فرادست با محصولِ فرودست آن (عقل انسانی) ممکن نیست. در واقع اگر زندگی را به عقل فروکاهیم خود را بردۀ حواس پنجگانۀ خود کردهایم.
از نگاه سیستم یوگا، ذهن متشکل از اجزاء مختلف است: buddha که معادل عقل است، ahankara که معادل هویتی است که برای خود قائلیم (و پاسخی است که به سوال: «من کیستم؟» میدهیم)، manas که کلیترین شکل حافظه است و در مغز، ژنها و سرتاسر بدن ما ذخیره شده است و در نهایت chitta که همان هوشمندی عالمگیر را در دل خود دارد و همان چیزی است که فرادست بدن و متعلقات آن است.
اینکه بتوانیم زندگی درونی خود را کاملاً در اختیار داشته باشیم و صرفنظر از شرایط ناسازگار بیرونی، شادمانه مسیری را طی کنیم که دل در گروی آن گذاشتهایم توانایی شگرفی است که در روانشناسی مدرن (خصوصاً روانشناسی مثبتگرا یا Positive Psychology) هم امکانپذیر تلقی میشود و جالب توجه این است که سنت یوگا سابقهای هزاران ساله در آن دارد و برنامهای جامع برای آن معرفی کرده است. به همین خاطر به نظر میرسد سیستم یوگا (که ورزشهای بدنی تنها بخشی از سیستم جامع آن است) هنوز برای کشورهای خارج از منطقۀ جنوب آسیا ناشناخته است و ارزش بررسی و تأمل بیشتری برای بهرهبرداری دارد.