گذار از جنسیت: در مسیر روحانیت
سادگورو (Sadhguru) با نام اصلی جاگادیش (جاگی) واسودِو (Jagadish "Jaggi" Vasudev) متولد 1957 در میسورو (جنوب هند) یکی از شارحان اصول یوگا و بنیانگذار موسسۀ بزرگ Isha Foundation است که صدها مرکز در سراسر جهان دارد. ایشان سخنرانیها و کتابهای بسیاری در زمینههای مراقبه و مدیتیشن دارند که برخی از آنها به فارسی هم ترجمه شده است. متن زیر ترجمۀ تقریبی (با دخل و حذف) کتابچۀ رایگان کوتاهی است با نام Sexuality and the Divine که در واقع مکتوب شدۀ سمیناری در این باب است (در یوتیوب) که در سایتشان و در اینترنت موجود است. مطالب فارسی درون پرانتز و پاراگراف پایانی را من اضافه کردهام و در متن سخنرانی نیست.
هستی در دو بعد مختلف اتفاق میافتد: یگانگی (oneness) در یک سطح و مظاهر متعدد دوگانگی (manifestations of the dual) در سطح دیگر. همۀ مظاهر زندگی اساساً ریشه در دوگانگی دارند و چون دو تا شدند، میتوانند بسیار شوند. اگر یکی بود، فقط یکی بود. وقتی میگویم دو، دوگانگیهایی مانند نور و ظلمت، نر و ماده، زندگی و مرگ را مد نظر دارم. همۀ این ماجراهایی که در هستی میبینیم بخاطر وجود دوگانگی است. اگر فقط یکی بود، هیچ ماجرایی وجود نداشت. فقط وجودِ محض (existence) وجود داشت.
همین که دوگانگی به وجود آمد، پای سکس به میان میآید. وقتی میگویم سکس، در ذهن اکثر مردم، یک مرد احتمالاً به یک زن فکر میکند و یک زن به یک مرد. اما سکس فقط این نیست. وقتی شکوفهها باز میشوند، این هم سکس است. آنچه سکس مینامم، تلاش دوگانهها برای پیوند مجدد است و کارکرد خاصی در آن وجود دارد که طبیعت خواستار آن است: تولید مثل و بقای موجودات. همیشه دوگانگی در تلاش است تا پیوند مجدد برقرار کند، زیرا آنچه یکی بوده به صورت دو ظاهر شده است. حالا همیشه اشتیاق برای تبدیل شدن به یکی وجود دارد.
این اشتیاق برای یکی شدن به طرق مختلف بیان میشود. وقتی جوان هستید و هوش شما تحت تسط هورمونهای شماست، سکس به صورت فیزیکی کاملاً پاسخگو و کافی خواهد بود. وقتی میانسال شدید و هوشتان در کنترل احساسات قرار گرفت، آن وقت عشق هم باید به آن اضافه گردد. اگر از همۀ اینها فراتر روید و به دنبال اتحاد و یکی شدن در سطح بسیار بالاتری از آگاهی باشید، آنگاه به روحانیت (Divine)، یا یوگا نیاز دارید. این نامهای مختلف به یک چیز اشاره دارند.
پس این دو انرژی که آنها را مذکر و مؤنث مینامیم، دائماً در تلاش هستند تا با هم جمع و یکی شوند. در عین حال، تنها وجه اشتراک بین آنها همین اشتیاقِ با هم بودن است و بس! بی جهت نیست که آنها در آنِ واحد هم عاشق و هم دشمن هستند: آنها متضاد (دوگانۀ) هم هستند (در دو جسم فیزیکی مجزا).
پس کل فرآیند چیزی که ما از آن به عنوان سکس یاد میکنیم، در واقع تلاشِ دو نقطۀ مقابل هم است برای یکی شدن. پس نیت سکس (یکی شدن) خوب است ولی روش آن به طرز عجیبی ناامیدکننده است (چون جواب نمیدهد و یگانگی هرگز با سکس به وجود نمیآید). هرگز قرار نیست از طریق سکس واقعاً یکی شوید. چرا؟ چون پای لذت در میان است و علت جذب مردم به سکس فقط همین لذت است (نه یکی شدن). و وقتی هدف یکی شدن متحقق نمیشود سعی میکنیم زمینههای مشترک عاطفی یا عقلانی (یا فلسفی) را به آن بیفزاییم. اما در واقع هیچ نقطۀ مشترکی (بین دو جسم) وجود ندارد.
از آنجایی که برای مردم پذیرفته نیست که سکس در واقعیتِ خود یک عمل فیزیکی ساده باشد (در راستای تولید مثل)، برای زیبا کردن آن، انواع تزیینات را اختراع کردهاند. بدون آن تزئینات، اکثر مردم تمایلی به انجام این عمل فیزیکی ساده ندارند. بسیاری از مردم نمیتوانند به سادگی با یک عمل فیزیکی اولیه، آنطور که هست روبرو شوند و تا زمانی که به قدر کافی تزئین نشده باشد، احساس ناخوشایندی میکنند؛ احساس میکنند یک حیوان هستند. بنابراین سعی میکنند احساسات (و تزئینات دیگر) را به آن اضافه کنند، تا زشتی آن (در ذهن خود) را بپوشانند.
در واقع، سکس یک چیز طبیعی است اما جنسیت (Sexuality) توسط مردم اختراع شده (و موضوعی ذهنی) است. سکس یک چیز طبیعی و جسمی است که فقط در بدن وجود دارد، اما جنسیت موضوعی ابداعی و روانی است. چیزی به نام جنسیت وجود ندارد (و حیوانات کاملاً از آن بیخبرند) ولی امروز، جهان مدرن را فرا گرفته است و آن را از بسیاری جهات بیمار کرده است.
اگر سکس در بدن باشد، خوب است و زیبا. اما به محض آن که وارد ذهن میشود، تبدیل به یک انحراف میشود. سکس هیچ کاری به ذهن ندارد. فقط ربط به بدن دارد. پس اگر در بدن باشد، به جای طبیعی خود که به آن تعلق دارد برگشته است و یک جنبۀ کوچک از ماست. اما امروز (با ذهنی شدن و فراتر رفتن از جایگاه بدنی خود)، به یک جنبۀ بزرگ زندگی و گاهی به کل زندگی تبدیل شده است. اما این فقط یک چیز کوچک بود (و قرار نبود اینقدر جایگاه بزرگی پیدا کند). اگر به یک زن و مرد نگاه کنید، از نظر فیزیولوژیکی (در کارکردهای خود در تولید مثل متضادند اما)، تفاوت آنها کوچک است.
اما مردم این فرآیند فیزیکی ساده را به چیزهای زیادی تبدیل کردهاند که در واقع نیست. جاذبۀ سکس فقط ترفند طبیعت برای تولید مثل است، زیرا اگر این جاذبه وجود نداشت، تولید مثل نمیکردیم. اما اکنون مردم بین زن و مرد چنان تمایزی قائل شدهاند که گویی دو گونۀ جدا از هم (separate species) هستند. هیچ موجود دیگری در این سیاره مانند انسان با جنسیّت مشکل ندارد! سایر موجودات هنگامی که تمایل جنسی را در بدن خود دارند، آن را دارند و در غیر این صورت از آن جدا هستند. اما در مورد انسان، موضوع سکس همیشه و بیپایان در ذهن آنهاست. یکی از دلایل بزرگی که چرا این اتفاق افتاده این است که در گذشته و به ویژه در غرب، ادیان (مسیحیت) به قدری این فرآیند فیزیکی ساده را انکار کردند و آن را چنان زشت جلوه دادند که دیگر نمیتوانستند زمینۀ زیستی سادۀ آن را بپذیرند. دین قرار است مایۀ رهایی و آزادی باشد. اما چگونه ممکن است رهایی و آزادی وجود داشته باشد وقتی که وجود زیستی انسان را نپذیریم؟ ادیان غربی به جای نگاه کردن به فراتر از محدودیتهای فرآیند بیولوژیکی، سعی کردند فرآیند بیولوژیکی را انکار کنند. گفتند: اگر کسی واقعا مقدس است (مسیح)، نمیتواند از راه سکس متولد شده باشد!
با انکار فرآیندهای سادۀ زیستی، اسارت شروع میشود. وقتی که نتوانستیم تفاوتهای سادۀ بیولوژیکی بین مرد و زن را بپذیریم، استثمار زن شروع شد. اگر ما با بنیادهای زیستشناحتی مشکلی نداشتیم، آنگاه بین این که کی کیست فرقی نمیگذاشتیم و هر کس، چه زن و چه مرد را به ارزش (worth) خودش میشناختیم. اینطور نیست؟ اگر کسی از یک قدیس یا یک فاحشه به دنیا آمده باشد، چه فرقی دارد؟ آیا ارزش فرد (شناخته شده با رفتارهای او) تنها چیزی نیست که مهم است؟ متأسفانه برخی ادیان همیشه موضوع زیستی سادۀ زندگی را انکار کردند. واضح است که نه لازم است پدیدههای زیستی را مقدس کنیم و نه آن را کثیف بپنداریم. چون این چیزی است که خیلی ساده فقط «هست» و همان زندگی است. همان طریقی است که ما با آن وجود داریم. نه کثیف است و نه مقدس، فقط زندگی است. اگر بلد باشیم بدون تزئین یا زشتکردنش زندگی کنیم، خودش زیبایی خودش را دارد.
فرآیند بیولوژیکی که از آن به عنوان سکس یاد میشود، اساساً برای تولید مثل (در چارچوب خانواده) است. اگر تفاوت جنسی (و در نتیجه جاذبۀ جنسی ناشی از آن) بین زن و مرد وجود نداشت، تا به حال مردان تمام زنان روی کره زمین را کشته بودند و دیگر یک نفر هم وجود نداشت. همه تا الان منقرض شده بودیم. همین نیاز عمیق، نسل ما را زنده نگه داشته است. قدرت بدنی مرد به او این قدرت را میدهد که زن را به طور فیزیکی نابود کند. اگر نیازی نداشت، خیلی وقت پیش او را نابود میکرد.
پس این نیاز بین دو جنس، این نیاز بین دو موجود بیولوژیکی از یک گونه (که خود را در تمایل به سکس نشان میدهد) برای بقا (بقای نسل و تضمین رشد او تحت حمایت خانواده) خوب بوده است. اما اگر در آن به دنبال چیزی فراتر از بقای نسل هستید، هرگز به آن نمیرسید. چرا افرادی که وارد این فرآیند (زنبارگی، مردبارگی) میشوند و یا در سطوح مختلف آن فعالند، آن را با تزئینات احساسی و غیره آراسته میکنند، و همیشه هم ناراضیند؟ (چون واقعیتِ خود و سکس را اشتباه متوجه شدهاند و لذا از آن چیزی فراتر از واقعیتش را طلب میکنند؛ چیزی که در آن نیست). متأسفانه در کشورهای غربی این طور شده است که لفظِ رابطه به معنی رابطۀ جنسی است. هیچ چیز دیگری رابطه نیست. این مایۀ تاسف است. اما چرا این اتفاق افتاده است؟ چون که به همسانسازی با بدن (identification with the body) یعنی معادل دانستن خود با بدن، بسیار بها داده شده است. هر چه بیشتر و بیشتر خود را با بدنتان میشناسید و معرفی میکنید، جنسیت (به خاطر لذت و احساس امنیت موقتی که روابط جنسی میدهد) اهمیت بیشتری پیدا میکند؛ و بر عکس هر قدر که کمتر و کمتر با بدن یکی میشوید، خواهید دید که اهمیت جنسیت از بین میرود.
همانندسازی (identification) چنان قدرتمند است که حتی فردی که از نظر فکری بسیار فعال میشود، با فرآیند فکری خود یکی میشود. در این صورت، معمولاً نیاز به رابطۀ جنسی در چنین فردی کاهش مییابد (و مسائل عقلانی در او اهمیت ویژهای مییابند). اما کسی که از نظر جسمی با بدنش یکی است، نیازهای (جسمی و جنسی) او بسیار سنگین است. قاعده این است که همه چیز در شما از همان مسیری که همانندسازی کنید، عمل میکند. از این رو، در رابطۀ مبتنی بر جنسیت، (چون مبنای آن، به اشتباه همانندسازی با بدن است و نیاز به تزئئینات دارد) اگر یک روز متوجه شوید که هیچ احساسی در شخص دیگر وجود ندارد، و فقط عملی فیزیکی است، ناگهان احساس میکنید که مورد سوء استفاده قرار گرفتهاید. در واقع رابطۀ جنسی کاملاً جسمی است و این تمام چیزی است که میتواند باشد، اما (به خاطر فهم نادرست آن،) بدون تزئینات احساسی، شما احساس خواهید کرد که به اندازه کافی خوب نیست، یا یک سوء استفاده است!
در روابط مبتنی بر جنسیت، آنچه معمولاً به عنوان «عشق» شمرده میشود، در واقع فقط یک طرح سودرسانی متقابل است: تو این را به من بده، من آن را به تو میدهم. یا: اگر این را به من ندهی، آن را به تو نمیدهم! جملۀ «دوستت دارم» سخنی است برای رسیدن به یک هدف. در روابط مبتنی بر رابطۀ جنسی، بدون گفتن دوستت دارم، آنچه میخواهی اتفاق نمیافتد!
اما وقتی انسان از محدودیتهای دوگانگی خود فراتر (transcends the limitations of his duality) رفت، وقتی تقلای دوگانگی در او از بین رفت (و به جنسیت اهمیتی نداد)، فقط آن وقت است که روحانیت (امر روحانی) خود را نشان میدهد. حال سؤال این است: اگر چیزی روحانی وجود دارد، کجا باید باشد، یا کجا میتواند باشد؟
دقت کنید که من فقط میخواهم به شما کمک کنم که به مسائل نگاه کنید، و هیچ نظریه یا فلسفهای ارائه نمیکنم. من میدانم که بسیاری از فلسفهها فقط برای حمایت از تمایلات جنسی افراد مطرح میشوند! من نمیدانم چرا برای داشتن رابطه جنسی به فلسفه نیاز دارید؟ چون این فقط موضوعی زیستشناختی است و لذا به فلسفه نیاز ندارد، اینطور نیست؟ نیاز به فلسفه از آنجا پیدا میشود که مردم میخواهند راهی معقول برای وارونه کردن کاری اشتباه پیدا کنند و آن را انجام دهند! افراد برای هر مزخرفی که انجام میدهند، از حمایت یک فلسفه خاص خود برخوردارند: از یک مست لایعقل بپرس: «چرا اینطور مشروب میخوری؟» و او در مورد اینکه چرا مشروب مینوشد، فلسفۀ محکمی دارد. از یک منحرف جنسی بپرس که چرا او اینطور است؟ او هم یک فلسفۀ محکم دارد.
بدون فلسفه، نمیتوانید در تمام زندگی خود به کارهای احمقانه ادامه دهید چون هوش (intelligence) شما این اجازه را به شما نمیدهد. اما اگر فلسفهای پیدا کنید، میتوانید هر روز همان کار را انجام دهید و به هیچ چیز فکر نکنید. مخصوصاً اگر مهر خدا را بر فلسفۀ خود بزنید، لازم نیست هوش خود را به کار بگیرید، به عقب برگردید و نگاه کنید و ببینید با زندگی چه میکنید. با خیال راحت میتوانید به انجام همان کارهای احمقانه ادامه دهید! حالا برگردیم به سوال: اگر روحانیتی هست کجا میتواند یا باید باشد؟ بله درست است: همه جا. روحانیت باید همه جا در دسترس انسان باشد. اگر فقط در درون شما یا فقط در من، یا فقط در معبد من و فقط در معبد شما، این دیگر روحانیت نیست (چون مثل چیزهای مادی محدود شده است). اما برای دریافت چیزی که همه جا هست، چه ابزارهایی دارید؟ چه موهبتی دارید که با آن چیزی را تجربه کنید که همه جا هست؟
در حال حاضر، تنها قوای تجربه در درون شما حواس پنجگانهتان است. اما پنج اندام حسی فقط میتوانند چیزی را درک و تجربه کنند که دارای چشماندازی باشد، یا قابل مقایسه باشد. مثلاً چون تاریکی وجود دارد، میدانیم نور چیست. اگر تاریکی نبود، نمیدانستیم نور یا روشنایی چیست. یا فقط به این دلیل که سکوت وجود دارد، اکنون میدانیم که صدا چیست. در غیر این صورت، گوش ما قادر به درک آن نبود. اندامهای حسی همیشه همه چیز را در مقایسه درک میکنند. همیشه تکه تکه میفهمند و هرگز هیچ چیز را در کلیت آن درک نمیکنند، همیشه فقط یک طرف هر چیزی را درک میکنند. همین الان، اگر کف دستم را به تو نشان دهم، اگر این طرف را ببینی، نمیتوانی آن طرف را ببینی و بر عکس. اینطور نیست؟
یک بار یک ماهیگیر میخواست اقیانوس را ببیند، چون میدید همه در مورد آن صحبت میکنند. اما او نمیتوانست اقیانوس را ببیند. مشکل او این بود که او در اقیانوس بود. اگر بیرون بود، میتوانست آن را ببیند و بفهمد که مثلاً تا اینجا اقیانوس است، ما بقی آن نیست. اما وقتی درون آن بود، نمیتوانست.
همین وضعیت در مورد امر روحانی صادق است. اگر روحانیت همه جا هست (و تمام حواس پنجگانه را احاطه کرده)، پس چگونه آن را تشخیص میدهی؟ چگونه آن را تجربه میکنی؟ باید گفت که با محدودیتهای پنج اندام حسی، هیچ امکانی وجود ندارد.
جستجوی روحانیت (و رسیدن به یگانگی که معنای یوگا نیز هست) چیزی نیست که بخواهید الان آن را به عنوان یک پروژه شروع کنید. از لحظۀ تولد، این جستجو در حال وقوع است، اما ناخودآگاه است. تنها انتخابی که دارید این است که به جای جستجوی ناخودآگاه، آن را آگاهانه جستجو کنید. اگر ناخودآگاه به دنبال آن باشید، به جنسیت و سکس میرسید. چون این هم یک بیان (و البته فقط یک بیانِ بسیار ناقص و موقت) از آن است. اگر این جستجو آگاهانه شود، به یک فرآیند معنوی (spiritual process) میرسیم. و اگر به عنوان یک علم به آن نگاه کنیم، به یوگا میرسیم. احتمالاً در ذهن شما یوگا به معنای چرخاندن بدن خود به این طرف یا آن طرف است. نه! کلمۀ یوگا به معنای یکی شدن است. این همان چیزی است که عشق و رابطۀ جنسی سعی میکنند به آن برسند ولی نمیرسند!
اگر به دنبال یگانگی فراتر از همۀ محدودیتهای جسمی، فکری و احساسی باشید یوگا راه آن است. اگر با بدنهای فیزیکی به دنبال یگانگی هستید، صرفنظر از هر تلاشی که انجام دهید، بدنهای فیزیکی همیشه دو نفر خواهند ماند. انواع کارهای عجیب و غریبی که مردم سعی میکنند به نام سکس انجام دهند، بخاطر این است که میخواهند وحدتی پیدا کنند، اما این اتفاق نمیافتد. البته چند لحظه پیوندی جعلی برقرار میشود و بلافاصله از هم می پاشد. چرا؟ چون موجودات فیزیکی هرگز نمیتوانند یکی شوند. تا زمانی که از امر فیزیکی فراتر نروید، بحث یگانگی وجود ندارد.
اگرکسی بگوید «من هیچ یگانگی نمیخواهم، من فقط به دنبال لذت هستم» گرچه مشکلی در آن نیست، اما باید دانست که این برایش کافی نخواهد بود و فرد از آن راضی نخواهد شد. او چیز بیشتری میخواهد (چون انسان است). آن چیز بیشتر چیست؟ بله، فراتر رفتن از این آدم کوچک شده در بدن فیزیکی. بدن به معنای اسارت است چون وجود وسیع فرد را به این جسم کوچک و جدا افتاده از هستی فرو میکاهد. اگر فقط با این بدن کوچک خود همانندسازی کنید و هویتتان همین بدنتان باشد به ناچار احساس ناامنی وجود شما را فرا میگیرد: احساس از دست دادن بدن و در نتیجه تمام وجودتان را (به همین خاطر در مراقبۀ Isha Kriya ذکرِ «من بدنم نیستم؛ من ذهنم هم نیستم» را تکرار میکنیم). این حس ناامنی بسیار شایع است و به نظر من اغلب روابط جنسی در جهان از روی ناامنی است نه چیز دیگر. نه از روی عشق نه هیچ چیز دیگر. حتی لذت هم نیست، بلکه تلاشی برای فرار از ناامنی است. کنار هم قرار گرفتن دو بدن حداقل برای چند لحظه کمی احساس امنیت ایجاد میکند (یونگ بر دوجنسیتی شدن در حد اعلای فرایند رشد، یعنی آشتی آنیما و آنیموس در درون هر فرد، یعنی رشد دادن جنبههای زنانه -مانند مراقبت و همدلی- در مرد و رشد دادن جنبههای مردانه -مثل خودکفایی و استقلال- در زن بسیار تاکید دارد. به نظرم با این رشد، یگانگی رخ میدهد، تقلا برای حذف دوگانگی متوقف میشود، جنسیت جایگاه ذهنی خود را از دست میدهد، و سکس از یک نیاز و تقلای روانی برای ایجاد یگانگی تقلبی، به جایگاه طبیعی خود که یک نیاز زیستی است برمیگردد و در ازدواج به طور کامل ارضاء میشود).
بیشتر روابط مبتنی بر سکس به این دلیل برقرار میشود که در غیر این صورت، افراد در تنهایی خود گم میشوند. اینطور نیست؟ بیشتر افراد نمیدانند چگونه تنها باشند و فوراً گم میشوند. پس سکسشان برای عشق نیست، برای شادی هم نیست، فقط برای این است که در کنار هم قرار گرفتن دو بدن (به عنوان نمادهای متضاد هم) نوعی احساس امنیت بوجود میآوررد. یک چیزی که من میبینم این است که مثلاً اینجا در خیابانهای پاریس، با این همه ثروت و آسایشی که در جوامع غربی نسبت به سایر نقاط جهان به وجود آمده است، ناامنی در چهرۀ مردم بسیار بیشتر از یک گدا در خیابان در کشورهای شرقی (مثل هند) است. این واقعیت صرفاً به این دلیل رخ داده است که فرهنگها به آرامی بیش از حد هویت فیزیکی پیدا کردهاند، و مردم بیش از حد با بدن فیزیکی خود هویتسازی کردهاند. هر چه بیشتر و بیشتر با بدن فیزیکی خود همسان شوید، بیشتر و بیشتر ناامن میشوید، زیرا این بدن هرگز امن نیست، لحظهای بعد ممکن است هر اتفاقی برایش بیفتد. هنگامی که هویتتان به بدن فیزیکی محدود شود، ناامنی ناگزیر است و نیاز به رابطۀ جنسی زمانی که افراد احساس ناامنی کنند به طور چشمگیری افزایش مییابد (چون راهی است برای نشان دادن جوانی و جذابیت و در کل، زنده بودن بدن).
اما جستجوی فرایندهای معنوی (spiritual processes) به معنای رفتن به معبد، یا اعتقاد به گفتههای کشیش یا کتاب مقدس نیست (هر چند با آنها در تضاد هم نیست). بلکه به سادگی به این معنی است که به دنبال روشی باشید تا از محدودیتهای ادراکات حسی پنجگانه فراتر بروید و چیزی فراتر از احساسات فیزیکی و فیزیولوژیکی را تجربه کنید. این همان معنویت است.
خلاصۀ برداشت مترجم: وجود انسان در قالب زن و مرد، مانند هر دوگانۀ دیگر فاقد وحدت و یگانگی است. انسانها به دنبال کمالاند و به اشتباه مظاهر آن را در زیبایی و جوانی و سرزندگی و ... میجویند. اما کمال در واقع یعنی انسجام و در حد نهایی خود یعنی وحدانیت. جایی که بین اجزاء انسجام برقرار شده باشد، دیگر هیچ تعارضی باقی نمیماند که مایۀ رنج باشد و این یعنی نهایت آرامشی که انسانها به دنبال آن هستند. اولین تعارضی که انسان در هستیِ خود با آن مواجه است دوگانگی زن-مرد است. اما انسانها برای فرا رفتن از این دوگانگی و رسیدن به انسجام، یگانگی و وحدانیت راه اشتباهی را پیش گرفتهاند. آنها تصور میکنند که سکس راهی است برای انسجام و یکی شدن! اما سکس و میل به آن یک پدیدۀ فیزیولوژیکی و مکانیکی ساده و فقط برای ابقای نسل است. در حالی که انسجام یک فرایند ذهنی است که با کار مکانیکی محقق نمیشود.
در واقع پاسخ هر مسئله باید در سطح همان مسئله باشد. در سطح گرسنگی ما نیاز به غذا داریم نه آب. در سطح تشنگی نیاز به آب داریم نه محبت. در سطح روابط صمیمانه نیاز به ابراز محبت داریم نه دادن پول. به صاحبخانه باید پول داد نه محبت. برای جلب محبت باید محبت کرد نه خدمتگزاری. اما بسیاری از ما این را نمیدانیم و برای تحکیم دوستی، به جای دوستانه رفتار کردن و مراقبت از رابطۀ دوستانه، پول خرج میکنیم و بعد متعجبیم که چرا دوستیمان از هم پاشید! حالا اگر انسجام یک نیاز ذهنی در انسان به عنوان موجودی بسیار پیچیدهتر از حیوانات است که دوگانگی را درک میکند و از تعارضهای آن رنج میبرد و خواهان حذف رنج آن است، آنگاه راه رسیدن به آن هم ذهنی است نه فیزیکی (پس نه تنها با سکس به انسجام نمیرسیم بلکه با تشدید همانندسازی با بدنی کوچک و محدود فقط به اضطراب خود میافزاییم. البته سکس در سطح بدن و به روشی جامعهپسند ابداً قابل حذف نیست. بیجهت نیست که تعریف جامعهشناختی ازدواج از قول دکتر هلاکویی این است که چه کسی مجاز است با چه کسی سکس داشته باشد که در سند ازدواج مشخص میشود. هر انسان هوشمندی که این تعریف را کرده، ماهیت فیزیکی آن را شناخته بوده و اهمیت بیش از حدی به آن نداده و در واقع، جایگاه مناسب و درخور آن را به خوبی مشخص کرده است). راه ذهنی برای رسیدن به یگانگی لزوماً از طریق فرایندهای معنوی و روحانی است (و البته لزوماً ربطی به مذهب ندارد) که فراتر از حواس پنجگانه است و یوگا شارح خوبی برای آن است. یوگا فقط ورزش نیست. یوگا به ما یاد میدهد که در عین رسیدگی به بدن و ذهنمان خود را با آنها همانندسازی نکنیم: «من بدنم نیستم؛ من ذهنم هم نیستم» ذکری است در همین راستا. یوگا میخواهد بین هستیِ ما (Our Being or Dasein) و بدنمان (که به قول سادگورو، در اصل تودهای است از غذاهایی که خوردهایم) و ذهنمان (که مجموعهای است از چیزهایی که به تجربه آموختهایم) فاصلۀ کوچکی بیندازیم. وقتی بین هستی ما و بدن و ذهنمان فاصله افتاد تعارض ناشی از جنسیت دوگانه حذف میشود. این فرایند با تلاش جسمانیِ محض یا مراسم مکانیکی به اسم مدیتشن محقق نمیشود بلکه مستلزم هشیاری (Consciousness) و بهوشیاری (Mindfulness) مستمر است تا همانندسازی آموختهشده با بدن و ذهن کمکم از بین برود. یونگ به روشی دیگر از ما میخواهد تا آنیما (در مردان) و آنیموس (در زنان) را در درون خود رشد دهیم. مولانا هم آموزههای خود را دارد. دیگر عرفای گذشته و معاصر (مانند سادگورو) نیز همینطور. بی جهت نیست که افرادی که پا در مسیر بهوشیاری دارند، آموزههای مولانا و دیگر عرفای گذشته و معاصر شرق را نیز پیگیرند.