خلاصه و برداشتهای کتاب دژخیم عشق
این کتاب شامل یک پیشگفتار و 6 داستان واقعی از درمانجویان دکتر یالوم (استاد بازنشسته بخش روانپزشکی دانشگاه استنفورد) است که هر یک از آنها به طور خاص بر یک یا چند موضوع مهم تاکید میکند که در ادامه اشارهای به خلاصه هر داستان، جملات قصار جذاب و برداشتهای خود از این داستانها میکنم.
پیشگفتار:
- در این کتاب با بیمارانی صحبت میکنم که از آن جهت به رواندرمانی روآورده اند تا بتوانند با رنج وجودی دست و پنجه نرم کنند. عمدۀ مسائلی که در رواندرمانی مطرح میشوند ناظر بر رنج وجودی هستند و بر خلاف نظر فروید و دیگران، ربطی به غرایز سرکوب شده یا گذشتههای غمناک ندارند. ص2
- اضطراب حاصل تلاشهای آگاه و ناآگاه فرد برای کنار آمدن با حقایق تلخ زندگی (یا مفروضات وجودی) هستند. ص2
- یک پیششرط مهم برای درمانگر شدن توانایی تحمل عدم اطمینان و عدم قطعیت در زندگی است؛ چون جهان ما مبتنی بر احتمالات است و نه قطعیتها و درمانگر قبل از آنکه بتواند به دیگران کمک کند باید بتواند با اضطراب ناشی از این عدم قطعیتها کنار بیاید. ص10
- درمانگران هم باید مثل بیماران با دغدغههای وجودی مواجه شوند و با آنها دست و پنجه نرم کنند. از این رو نمیتوانیم از مراجع و «مشکل او» صحبت کنیم. باید از ما و «مشکل ما» حرف بزنیم. چون زندگیِ و وجود همۀ ما همیشه همزاد مرگ است، عشق همزاد حرمان، آزادی همزاد ترس، و رشد همزاد تنهایی. ما همه همدردیم. ص 13
داستان 1: هیچ وقت فکر نمیکردم سر من هم بیاید
نکات فنی این داستان: اضطراب مرگ، اضطراب تنهایی، انتقال متقابل، اثر مثبت رابطۀ صمیمی در درمان.
اِلوا زنی است که ۸ ماه قبل برای هضم سوگ مرگ همسرش (که یک سال از آن گذشته بود) به یالوم مراجعه کرده بود. حالا دوباره رویدادی حال او را خراب کرده بود: کیفش را در پارکینگ یک رستوران دزدیده بودند. در واقع الوا به این دلیل به هم ریخته بود که انتظار نداشت ماجراهایی از این دست (یک کیف قاپی معمولی) سر او هم بیاید. الوا اسیر یکی از اضطرابهای وجودی است: اضطراب مرگ! او هم مثل خیلیهای دیگر برای غلبه بر این اضطراب به باور به استثنایی بودن خود چنگ انداخته بود. باوری که موقتاً و تا وقتی فرو نریخته از فرد در برابر این اضطراب محافظت میکند. همین اضطراب هم باعث شده بود که قبلاً نتواند بپذیرد که آلبرت، شوهر همه فن حریفش مرده است.
پذیرش مرگ آلبرت او را به این نتیجه تلخ میرساند که او هم مثل شوهرش خواهد مرد به همین خاطر خود را با این فکر تسلی میداد که آلبرت زنده است و در گاراژ خانه مشغول به کار است!
یالوم اعتراف میکند که در جلسات ابتدایی از بدگوییهای الوا در مورد دیگران متنفر بوده است: «ساعاتی که با الوا کار میکردم برای من دشوار بود. در جوانی از این که مادرم از همه بدگویی میکرد به شدت ناراحت و عصبانی بودم». در واقع یالوم اعتراف میکند که دچار انتقال متقابل شده است؛ یعنی به خاطر شباهت رفتار الوا به مادرش، حالا احساساتی را که از مادرش داشته را به الوا فرافکنی میکند: - بعداً متوجه مسئلة انتقال متقابل (Counter Transference)شدم و آن را حل کردم و آرام آرام با الوا مهربانتر شدم. ص19
طنزهای یالوم و الوا در این داستان جذابند: وقتی ۸ ماه قبل الوا را برای اولین بار دیدم هیچ چیز جذابی درون او نبود. زن خپلی بود که همه چیزش توی ذوق میزد. موقع حرف زدن ادا در میآورد و چشمانش را تنگ و گشاد میکرد. همیشه زبانش بیرون بود و لبهای خشکیدهاش را نمناک میکرد. گاهی مجسم میکردم که اگر او را پیش بیمارانی ببرم که تحت تأثیر مصرف طولانی داروهای آرام بخش وضع چهرهشان غیر عادی شده است، این بیماران احتمالاً فکر میکنند که او دارد ادای آنها را در میآورد!
الوا هم جایی میگوید که خدمتکاری دارد که آن قدر خنگ است که برای اینکه سیگار کشیدنش را مخفی کند توی دستشویی سیگار میکشد و دود آن را توی توالت فوت میکند و بعد سیفون را میکشد! بعداً همین شوخ طبعی و طنزپردازی آنها باعث میشود به مرور زمان رابطۀ صمیمیتری با هم برقرار کنند که به درمان منتهی میشود: بعد از چند ماه اوضاع تغییر کرد. چشم انتظار رسیدن وقت ملاقاتهای الوا بودم و همیشه همکارانم از لبخندی که روی چهره داشتم میفهمیدند که اخیراً الوا را دیدهام!
ماجرای دزدیده شدن کیف، الوا را با حقیقتی تلخ مواجه کرده بود که منشأ حال خرابش بود: این حقیقت که «من استثنایی نیستم، چون کیف من را هم مثل بقیه میدزدند. من استثنایی نیستم پس من هم خواهم مُرد!». پس از اینکه یالوم تحلیل فوق را به الوا میگوید، الوا شروع میکند به هقهق گریستن و یالوم میماند که حالا چه کند؟! ناگهان نگاهش به کیف بزرگ الوا میافتد و کنجکاو میشود که بفهمد در آن کیف بزرگ الوا چه چیزهایی را حمل میکند (که احتمالاً وسوسۀ دزدیدن را هم به دزدان میدهد)؟ با هم به بررسی «چیزهای عجیبی» که در کیفیت الما بوده میپردازند. به تحلیل یالوم این رویداد باعث خنده و ارتباط صمیمانه و دوستانهای بین آن دو میشود. این تجربۀ صمیمیت ترس از تنهایی الوا را از بین میبرد: «تنهایی مطلق اگرچه لازمهی وجود است، ولی دوستی اگر نگوییم واقعیت تنهایی، که ترس از تنهایی را زایل میکند ص23». با زایل شدن ترس الوا از تنهایی او میتواند دوباره به دیگران هم اعتماد کند و به زندگی خود برگردد.
داستان 2: تعصب درمانگر
نکات فنی این داستان: انتقال، انتقال متقابل، اضطراب آزادی و مسئولیت، بازگشایی ناهشیار، اضطراب مرگ، انسجام نیمکرۀ چپ و راست مغز، ظرفیت تحمل احساسات متعارض، خود افشاگری، قرارداد درمانی، مرور-درمانی.
بتی زنی جوان و چاق با ۱۲۵ کیلو وزن درمانجوی این داستان است. یالوم اعتراف میکند: «از همان لحظهای که بتی وارد اتاق شد و به زحمت توانست خود را توی صندلی جا بدهد، میدانستم که انتقال متقابل شدیداً رخ خواهد داد»! «انتقال، احساساتی است که بیمار سهواً به درمانگر پیدا میکند و معمولاً ریشه در روابط قبلی او دارد. انتقال متقابل، برعکس، احساساتی است که درمانگر به نحوی غیرمنطقی نسبت به بیمارش پیدا میکند. اگر این احساسات شدید باشد و حل نشود کار درمان عمیق را مختل میکند. مثلاً تصور کنید که یک درمانگر یهودی بخواهد یکی از طرفداران نازیها را درمان کند؛ یا درمانگر زنی باشد که قبلاً به او تجاوز شده و حالا بخواهد یک متجاوز به عنف را درمان کند»! ص25
یالوم از بتی میپرسد که «مشکلت چیست؟» بتی جواب میدهد «همه چیز!» او ۶۰ ساعت در هفته کار میکند و نه دوستی دارد و نه تفریحی. در این سه ماهی که از نیویورک به کالیفرنیا آمده کاری نمیکند جز کار کردن، خوردن و خوابیدن!
یالوم از چالش انتقال متقابل استقبال میکند: «حالا بعد از ۲۵ سال کار درمانی زمان آن رسیده بود که تغییراتی در خودم بدهم. کار با بتی فرصت خوبی بود که میتوانستم بر مشکل انتقال متقابل غلبه کنم». یالوم مشکل انتقال متقابلش را در خانوادهاش ردیابی میکند: «در خانوادۀ ما همه چاق بودند و از اضافه وزن مینالیدند و مدام در حال گرفتن رژیم غذایی بودند».
یالوم برای رابطۀ درمانی اهمیت فوقالعادهای قائل است. به قول خودش، ورد او در این حرفه این است: «رابطه است که بیمار را درمان میکند. یک رابطۀ خوب مستلزم توجه و احترام بی قید و شرط، پذیرش بیمار بدون داوری، درگیری عاطفیِ درست با بیمار و درک همدلانه است».
بتی در درمان با روانپزشک قبلی خود به نتیجه مطلوب نرسیده است. گفته بود که دکترش را نمیپسندید چون دکتر همیشه در جلسه درمان خوابش میبرد! «حالا میفهمم که چرا بتی نتوانسته بود از کار درمان فایدهای ببرد و جای تعجب نیست که چرا دکترش به او دارو داده بود. ما روانپزشکان معمولاً وقتی بیمار از روان درمانی فایدهای نمیبرد به او دارو میدهیم» (قابل توجه روانپزشکان عزیز!)
یالوم اعتراف میکند که قبل از دریافتن ریشۀ مشکل، مبتدیانه چند بار سعی میکند راهحلهایی به بتی بدهد و بتی به راحتی او را به بازی «آره! اما...» میکشاند! ص31 (برای اطلاعات بیشتر به کتاب بازیها- نوشتهی اریک بِرن- ترجمۀ زنده یاد اسماعیل فصیح مراجعه کنید).
از دید یالوم ارزشمندترین ابزار رواندرمانگر تمرکز بر شیوۀ بیان مراجع است نه محتوای مکالمه. شیوۀ بیان چگونگی ابراز محتواست و روشنگر رابطۀ بین افرادی که با هم مکالمه میکنند. برای یالوم روشن میشود که: «بهترین کاری که باید بکنم این است که از محتوا پرهیز کنم و بیشتر بر شیوه بیان تمرکز کنم، یعنی ببینم ما به چه نحوی با هم ارتباط برقرار میکنیم.»
وقتی بتی با بیتفاوتی در گفتارش مسئولیت تنهایی و بیرفیق بودن خود را به گردن فرهنگ مردم کالیفرنیا میاندازد، یالوم به ملالی اشاره میکند که در هر جلسه و به خاطر لحن بیتفاوت بتی به آن دچار میشود و از بتی میخواهد لااقل مسئولیت آن را بپذیرد. پس از این پذیرش، بتی به این اقرار میکند: «سعی نمیکنم دوستی در کالیفرنیا پیدا کنم که مبادا بعداً که به نیویورک برگشتم دلتنگ او شوم یا مجبور باشم غم فراق او را تحمل کنم». یالوم به او میگوید که این یعنی به قول اتو رنک: «از زندگی بهره نمیبریم تا مبادا به مرگ بدهکار شویم!».
بتی به جلسات گروه درمانی معرفی میشود تا بازخوردهایی در مورد رفتارش از گروه دریافت کند. در گروه درمانی با کارلوس آشنا میشود که به علت ابتلا به سرطان و شیمی درمانی در حال از دست دادن وزن و موهایش است. وضعیت او بتی را به یاد پدرش میاندازد. پدرش هم بر اثر سرطان مغز از یک مرد چاق به پوست استخوان بدل شد و بعد هم مُرد. این رویداد باعث گشایش مهمی در ناهشیار او شد: از وزن کم کردن میترسد چون وزنِ کم در ذهن او با سرطان تداعی شده است!
پدر و مادر بتی به او چیزی از وخامت حال پدرش نگفته بودند. «همیشه مخفی کردن اینگونه مسائل از بازماندگان و نزدیکان بیمار به آنها آسیب میزند. بتی اصلاً برای مرگ پدرش خود را آماده نکرده بود!»
جالب اینجاست که پس از بازسازی شناختی، وقتی بتی شروع میکند به کم کردن وزن، متناسب با وزن بدنش به وضعیتهای روانی گذشتهاش باز میگردد: مثلاً وقتی به ۸۰ کیلو رسید، حالاتش شبیه دورۀ دبیرستانش شد که در آن دوره همین وزن را داشت. در آن دوران مدام به خاطر مرگ پدرش احساس اندوه میکرد و الآن هم همان احساسات را تجربه میکرد (انگار ناهشیار از وضعیت بدن هم فیدبک میگیرد!)
«به تدریج تمام وقت جلسات صرف گفتگو درباره پدرش میشد. زمان آن رسیده بود که همه چیز را بیرون بریزیم. تشویقش کردم هرچه درباره بیماری پدر، وضعیت ظاهری او به هنگام مرگ در بیمارستان، آخرین باری که او را دیده بود، مراسم تشییع جنازه، لباسهایی که قبل از مرگ بر تن داشته، سخنرانی واعظ و ... به یاد دارد تعریف کند». (یالوم در این کار دو هدف را دنبال میکند: یکی تخلیۀ هیجانی و انسجام بخشهای هیجانی مغز راست با بخش منطقی و کلامی مغز چپ، و دیگری یافتن ردپایی از تداعیهایی که به کابوسهای اخیر بتی مرتبط باشد).
گفتگو دربارۀ مرگ پدر به سرنخهایی از ترس او از مرگ خودش میرسد. جایی بتی میگوید که وقتی 9 ساله بوده پدربزرگش مرده و شدیداً او را تحت تأثیر قرار داده است. پدر و مادرش (به غلط) به او گفته بودند که فقط آدمهای پیر میمیرند و به همین دلیل مدتها به آنها غُر میزده که نمیخواهد بزرگ شود و مدام از آنها سن و سالشان را میپرسیده است. کمی بعد، با مرگ پدرش واقعیت اجتنابناپذیر مرگ خود را درک میکند. یک نکتۀ مهم دیگر این است که مادرش زنی قوی و حامی نبوده است. بتی میگوید: «او در حاشیه بود. میپخت و میشست. خانهدار خوبی بود ولی ضعیف بود. این من بودم که باید از او حمایت میکردم». نبود حامی عاطفی مستحکم در چنین شرایطی اضطراب مرگ را تشدید میکند.
در ادامۀ درمان یالوم به خود افشایی میپردازد: از خودش و تصورش راجع به مرگ میگوید. «از تجربۀ شخصی و حرفهای خود به این نتیجه رسیدهام که بیشتر، کسانی از مرگ میترسند که احساس میکنند زندگی غنی و سرشاری نداشتند. من معتقدم که هر قدر کمتر تواناییها و قابلیتهای خودمان را تشخیص داده باشیم، اضطراب مرگ شدیدتر است. همۀ ما تا حدودی از مرگ میترسیم و این بهایی است که به خاطر خودآگاهی میپردازیم». یالوم میگوید: «میخواستم به او کمک کنم که بفهمد که هرچند در واقعیت، مرگ همانا نابودی است، ولی فکر کردن به مرگ نجاتبخش است و چشمانداز دیگری از زندگی پیش روی ما میگذارد و وادارمان میکند در اولویتهای خود تجدید نظر کنیم». «به نظر میرسید بهترین درسی که بتی میتواند از آگاه شدن به مرگ بگیرد این است که باید همین حالا زندگی کند. نمیتوان زندگی را به تعویق انداخت.» «تشویقش کردم در اندوه خود فرو برود. میخواستم همۀ جنبههای آن را کند و کاو کند. بارها از او پرسیدم برای چی و برای کی غصه میخوری؟» پاسخ داد: فکر نمیکنم هیچ وقت کسی دیگری (غیر از پدرم) مرا دوست بدارد. این نکتۀ مهمی بود. به او گفتم: «اینکه کسی آدم را دوست داشته باشد ربطی به بخت و اقبال ندارد. این تویی که میتوانی کاری کنی که دوستت داشته باشند. همین حالا هم (با صمیمیتی که از خود نشان دادهای) برای من به مراتب دوست داشتنیتر از چند ماه قبل شدهای».
«پس از آن بتی راحتتر میتوانست احساساتش را با من در میان بگذارد. میتوانست در کنار عشقی که پدرش داشت احساسات منفیاش را هم نسبت به او ابراز کند. باری گفت: که پدرش مایۀ شرمساریاش بوده، چون بیش از حد چاق بوده و تحصیلاتی نداشته و از مسایل اجتماعی بی اطلاع بوده است. بلافاصله از این حرف خودش احساس شرمساری کرد و شدیداً اشک ریخت. گفت احساس میکند حرف زدن درباره اینکه پدرش مایۀ شرمش بوده چقدر خجالتآور است. دنبال پاسخی گشتم. یاد حرفی افتادم که ۳۰ سال پیش از درمانگرم آلیو اسمیت شنیدم. در آن زمان از اینکه احساسات بیرحمانهای نسبت به مادرم ابراز کرده بودم و دعا کرده بودم که زودتر بمیرد شدیداً متأثر شده بودم. آلیو اسمیت به طرف خم شد و در گوشم نجوا کرد: به نظر میرسد ما اینطور ساخته شدهایم». یالوم با این خود افشایی سعی دارد به بتی بفهماند که داشتن احساسات متعارض و متناقض نسبت به نزدیکترین افراد، کاملاً طبیعی است (چیزی که در ISTDP آن زا ظرفیت تحمل احساسات پیچیده یا Mixed Complex Feelings Capacity مینامیم). در ادامه به بتی میگوید: «به شخصه درک میکنم چقدر برای بزرگسالانی که تحصیلاتی دارند برقراری ارتباط با والدین بیسوادشان دشوار است».
یالوم به این قاعده اشاره میکند که اگر برای درمان مدت مشخص و محدود تعیین شود (بخشی از قرارداد درمانی)، کارایی درمان هم بیشتر میشود. «شاید اگر بتی نمیدانست که فرصت محدودی دارد، مدت بیشتری طول میکشید تا بتواند مشکلات درونی خود را حل کند».
همچنین به دورههای طبیعی نشانههای بیماری اشاره میکند: «اول: معمولاً همین که بیمار به پایان کار نزدیک میشود به وضعیت سابقش پسرفت میکند. دوم: هرگز مسائل برای همیشه حل نمیشوند. در واقع بیمار و درمانگر به ناچار و مدام بازگشت میکنند تا خود را با آنچه آموختهاند تطبیق دهند و آموختههایشان را تقویت کنند، چیزی که آن را اصطلاحاً مرور-درمانی یا Cyclotherapy مینامند».
داستان 3: دژخیم عشق
نکات فنی این داستان: مشکلات کار با مُراجع عاشق، آثار روابط غیرحرفهای و غیر اخلاقی در رواندرمانی، اضطراب مرگ، توهم عشق، رواندرمانی سالمندان.
درمانجوی این داستان زنی است ۷۰ ساله به نام تِلما. مشکل تلما این است که از ۸ سال پیش، یعنی زمانی که درمانش با درمانگر سابقش ماتئو (مردی سی و چند ساله) تمام شده است، عاشق او شده است و نمیتواند دل از او بکند. تلما 8 سال است تمام طول روز را به ماتئو فکر میکند و هر جایی که میرود، به دور و اطراف نگاه میکند تا بلکه او را ببیند! در جلسۀ درمان هم با اشتیاقی وصفناپذیر از محبتهای آن درمانگر و توجه او به خودش در طول درمانش تعریف میکند و میگوید که بعد از اتمام درمان با ماتئو هم هفتهای ۵۰ دقیقه با هم در یک رستوران ملاقات و با هم غذا میخوردهاند. گاهی هم تلفنی با هم حرف میزدند تا اینکه کم کم دیگر ماتئو به تلفنهای او جواب نمیدهد و کم کم ماتئو خود را کنار میکشد و این رابطه قطع میشود. از آن به بعد و فکر ذکر تلما فقط این میشود که چرا ماتئو او را رها کرده است (هر چند که ماتئو قبلاً اشاره کرده بود که با زنی وارد رابطهای جدی شده است) اما این که چرا حتی به تلفنهای او هم جواب نمیدهد برای تلما غیرقابل فهم است. تلما افسرده میشود. شش ماه بعد از اتمام این رابطه [بیمارگونه!] وقتی همسرش هری در بیرون شهر است، تلما با قرص خواب خودکشی میکند. همسرش از بیجواب ماندن تلفنها نگران میشود و از همسایهها میخواهد به تلما سری بزنند و به این ترتیب تلما از مرگ نجات پیدا میکند.
یالوم در همینجا تذکری جدی به درمانگران میدهد: وارد شدن به روابط غیرحرفهای به هر عذر و بهانه (از جمله این بهانۀ مرسوم که میخواستم به بیمار اعتماد به نفس جنسی بدهم و از لحاظ جنسی تأییدش کنم -که در واقع این خود درمانگر است که دنبال تایید جنسی خودش میگردد!) همیشه و همیشه به بیمار آسیب جدی میزند.
تلما در طول این هشت سال به پزشکان زیادی مراجعه کرده بود، ولی در هیچ کدام از آنها حتی مشکل اصلیاش (غم فراق ماتئو) را مطرح نکرده بود! و لذا هر بار مقداری قرص آرامبخش برای تخفیف افسردگی دریافت کرده بود. تلما در مورد همسرش هری میگوید که او مردی وحشی و افسر بازنشستۀ ارتش است که اگر از ماجرای ماتئو خبردار شود حتماً او را میکشد. ۲۰ سال است با هری رابطۀ جنسی نداشته است.
یالوم اعتراف میکند که تا به حال زنی این چنین خاص مثل تلما در عمرش ندیده است: کسی که هشت سال با تصویری از یک شخص دیگری در ذهنش زندگی کند، سالها پیش درمانگر برود ولی حتی به مشکل خود اشارهای هم نکند، خودکشی کند ولی مرگ قریبالوقوع ناشی از خودکشی هیچ بینش جدیدی به او ندهد، تا این حد در فریب خود موفق باشد و بیخود و بیجهت برای دیگری قدرت و توانایی فوقالعادهای قائل باشد به طوری که بگوید: «فقط آرزویم این است که ماتئو از من خبر داشته باشد و بداند من هم روی زمین هستم! اگر فقط سالی یک بار به من زنگ بزند و پنج دقیقه با من حرف بزند و بگوید که نگران من است میتوانم با خوشحالی زندگی کنم! این انتظار زیادی است؟!» ص70
یالوم با تلما وارد یک بحث منطقی میشود که بیهوده است. چون عشق، به خصوص از نوع خَرکی آن، با منطق سروکار ندارد که حالا به حرف منطق گوش کند! بیخود نیست که یالوم به این نتیجه میرسد که: «انگار داشتم با دیوار حرف میزدم». ص78
یالوم سپس این فرضیه را مطرح میکند که عشق وسواسگونۀ تلما با ترس او از پیری و مرگ ارتباط دارد. یعنی تلما با خودش فکر میکند که اگر بتواند عاشق باشد و خود را در عشق غرق کند، میتواند از مرگ و اضطراب آن بگریزد. یالوم دوباره از این مسیر وارد درمان میشود [ولی به علت ماهیت منطقی بحثها] باز به بنبست میخورد: «مأیوس شده بودم. تمام تدابیر من بیاثر بود و نتوانسته بودم رابطۀ درمانی مختصری هم با او ایجاد کنم». ص 89
بالاخره یالوم تصمیم میگیرد که ماتئو را هم وارد این درمان کند و با کش و قوسهای فراوان بالاخره یک جلسۀ سه نفره تشکیل میشود. در آن جلسۀ سه نفره ماتئو چنین اعتراف میکند: «در آن زمان که با تلما ملاقات کردم تازه دوران کارآموزیام تمام شده بود و به شدت تحت تعالیم بودایی هر روز چند ساعت مراقبه میکردم! به قدری که دچار حالات روانپریشی و توهم میشدم؛ این توهم که میتوانم با همه چیز به یگانگی برسم و بدین گونه بود که با تلما هم عمیقاً احساس یگانگی میکردم! احساس میکردم آرزوهای تلما در واقع آرزوهای من هم هست! اما بعداً که حالم بهتر شد دیدم که تلما مرتباً در حال پیشروی است و دائماً خواستههای او بیشتر میشود. این شد که تماسهایم را با او کم کردم و بعد از خودکشی او، به پیشنهاد درمانگرم تصمیم گرفتم کاملاً با او قطع ارتباط کنم». حرفهای ماتئو یالوم را گیج میکند: در این رابطۀ مزخرف کی از کی سوء استفاده کرده است: ماتئو از تلما یا برعکس!
بعد از این جلسه تلما، که واقعیت آن رابطه را میفهمد، حالتی گیج و معلق پیدا میکند. یالوم معتقد است که این بهترین فرصت بود که قبل از اینکه تلما به وسواس دیگری چنگ بزند و سعی کند با آن تعادل خود را بازیابد روی او کار کنم. لذا سعی میکند از فرصت استفاده کند و تلما را از توهم عشق بیرون آورد و به او میگوید که رابطۀ او و ماتئو از اساس رابطهای بر اساس توهم و روانپریشی ماتئو بوده است و غیر ممکن است که بتوان آن رابطه را دوباره ساخت چون اصولاً رابطه و عشقی در کار نبوده است! پس از آن آمادهسازی هیجانی، بالاخره این حرفها در تلما اثر میکند. چند هفتۀ بعدی را با فکر کمتری به ماتئو میگذارند و ظاهراً توهم عشقش از بین رفته است ولی در عوض احساس یأسی که در پشت این توهم بوده است کم کم سر برمیآورد. یالوم مشغول آماده کردن خود برای مواجهه با این یأس است که میفهمد تلما قصد اتمام درمان خود را دارد و در نهایت هم با اینکه ۵ هفته از قرارداد درمانی باقی مانده است به درمان خود خاتمه میدهد! یالوم مخفی نمیکند که از خودبزرگبینی و احساس همهتوانی (omnipotence) خود (که باعث شد کار با یک بیمار عاشق را بپذیرد) و از درمان ناقص و درهم و برهمِ تلما چقدر از دست خودش عصبانی است. هر چقدر هم سعی میکند خود را دلداری بدهد وجدانش قبول نمیکند، تا اینکه چند ماه بعد گزارش تیم تحقیقاتی همکارش را میخواند: از میان ۲۸ سالمندی که در این پروژه تحت درمان دکتر یالوم بودند، تلما بیشترین نتیجه را از درمان به دست آورده است. تازه با این گزارش یالوم کمی خیالش راحت میشود.
داستان 4: آن مُرد که نباید میمرد
نکات فنی این داستان: داغدیدگی، سوگواری، انکار مرگ، اضطراب مرگ، ظرفیت تحمل اضطراب.
درمانجوی این داستان زنی است مطلقه و ۳۸ ساله به نام پنی که ۴ سال قبل دخترش را از دست داده و داوطلب تحقیقات داغدیدگی است که یالوم مجری آن است. کریستی، دختر پنی بر اثر نوع نادری از سرطان خون در سن ۱۳ سالگی درگذشته است. مشکل پنی عذاب وجدان و احساس گناه است: تصور میکند به خاطر خودخواهی هرگز به خودش و کریستی اجازه نداده که قبول کنند که کریستی به زودی خواهد مرد و با خودخواهی مدت درمان و زجر کریستی را طولانی کرده است و باعث شده که او بیهوده زجر بکشد! این احساس گناه باعث میشود که پنی، مدام یاد کریستی را در ذهنش نگه دارد و مدام به او فکر کند، به طوری که یکبار در فروشگاه میبیند که ناخودآگاه در حال خریدن عروسکی برای کریستی است.
پنی دو پسر هم دارد که هر دو ترک تحصیل کردهاند: برنت که ۱۶ ساله است و به خاطر جیببری در کانون اصلاح و تربیت به سر میبرد و جیم ۱۹ ساله و معتاد است. با اینکه خانهاش 3 اتاق دارد، و پسرها میتوانند هر یک اتاقی مجزا برای خود داشته باشند ولی پنی آنها را مجبور کرده است با هم در یک اتاق باشند و اتاق کریستی را به همان حال و روزی که کریستی زنده بود بوده نگه داشته است! اخیراً پنی با جیم مشاجرهای هم داشته است. بر سر چه؟ بر سر پرداخت پول اقساط آرامگاه خانوادگیشان که پنج سال قبل، یعنی وقتی کریستی هنوز زنده بوده، پنی قرارداد خرید آن را بسته است! یعنی پنی از پسر ۱۹ سالۀ معتادش توقع دارد پول مکان دفن خودش را بپردازد!!
در گفتگوهای درمانی معلوم میشود که پنی امید زیادی به کریستی بسته بوده است. امیدوار بوده که روزی پنی به دانشگاه استنفورد برود و آرزوی برآورده نشدۀ پنی برای تحصیل را برآورد. حال کریستیِ عزیزدُردانهاش مُرده و به جای او، دو نره خر بیخاصیت زنده ماندهاند. میگوید: «گاهی آرزو میکنم که کاش بدن جیم را از او میگرفتند و به کریستی میبخشیدند! چون به هر حال قرار است جیم بدنش را با مواد مخدر و ایدز نابود کند». او از گفتن این حرفها باز احساس گناه مضاعفی میکند و یالوم به او اطمینان میدهد که این احساسات هرچند ناخوشایند هستند، اما کاملاً انسانی هستند. مشکل دیگر زندگی پنی سبک متفاوت سوگواری او با همسرش بوده است. پنی خود را در یادگارها و خاطرات کریستی غرق کرده و لحظهای او را از یاد نمیبرده در حالی که شوهرش جِف، حتی حاضر نبوده کوچکترین یادی از کریستی بکند و از او حرفی بزند. این تضاد در سبک سوگواری آنها، که در آن، هر یک مخل شیوۀ سوگواری دیگری بوده است باعث طلاق آنها از هم شده است.
به عقیدۀ یالوم تحمل مرگ والدین، که به معنی نوعی فقدان محبوب و از دست دادن گذشته است آسانتر از تحمل مرگ فرزند است؛ چون مرگ فرزند به نوعی به معنی از دست دادن امید، آینده و برنامۀ زندگی است. به خاطر همین فشار، طلاق والدینی که فرزندی را از دست میدهند امری شایع است.
زندگی پنی از ۸ سالگی که پدر معتاد به الکلش مُرد به زجری دائمی تبدیل شد. از ۱۳ سالگی مجبور شده بود درسش را رها کند و همراه مادرش کار کند. در واقع کریستی کسی بود که میتوانست به خواستههای برآورده نشدۀ پنی جامۀ عمل بپوشاند که او هم مُرد. زندگی سخت پنی، مرگ دخترش کریستی و دو پسر ناخلف برای یک مادر مطلقه مسلماً اضطراب فراوانی به وجود آورده بود و او را مجبور کرده بود که با روزی ۱۲ ساعت کار طاقتفرسا (رانندگی تاکسی) روی این اضطرابها و ناامیدیها سرپوش بگذارد.
قرارداد درمانی یالوم و پنی ۱۲ جلسه بود. تازه در جلسات انتهایی، یعنی در جلسه یازدهم پنی راز دیگری را فاش میکند: این که در ۱۵ سالگی باردار شده و یک دوقلو به دنیا آورده ولی پس از زایمان از طرف بهزیستی بچهها را بردهاند و پنی دیگر هرگز آنها را ندیده است. این هم یک زجر دیگر در زندگی پنی! :(
پنی به یالوم میگوید: «میترسیدم این مورد را زودتر بگویم. میترسیدم در موردم قضاوت سختی کنید و دیگر برایم ارزش قائل نباشید». جواب یالوم نقطه عطف درمان میشود: «نگران نباش! هر چه بیشتر از خودت حرف میزنی بیشتر از تو خوشم میآید. راستش به خاطر سختیهایی که کشیدهای و توانستهای بر آنها غلبه کنی بسیار تحسینت میکنم». این پاسخ صمیمانه و همدلانه باعث میشود پنی تمام احساسات درونی خودش را ابراز کند و برای همه چیزهایی که از دست داده، از عمر تلف شدۀ خودش، از مرگ کریستی، احساس گناه در رابطه با اوضاع نابسامان پسرانش، دوقلوهایی که هیچ وقت ندیده و همسری که ترکش کرده عمیقاً سوگواری کند و شفا پیدا کند.
هرچند جلسات درمانی به زودی تمام میشود ولی به عقیده یالوم «چون پنی شخصیت محکمی داشت و اصولاً فردی چارهجو و مسئله محور بود توانست به تنهایی درمان خود را ادامه دهد و زخمهایش را در تنهایی بلیسد و شفا بخشد». مهمترین درس شفابخشی که بتی یاد گرفت این بود که «برای اینکه بتواند با یاد مردگان زندگی کند باید یاد بگیرد با زندگان هم زندگی کند».
داستان 5: وفاداری [به بیمار]
نکات فنی این داستان: اختلال شخصیت مرزی، اختلال هویت تجزیهای، آسیبهای کودکی، خود افشایی
این داستان با محتوای تلفنی دیر وقت از سوی مارج آغاز میشود؛ بیماری شدیداً افسرده و مضطرب که یالوم از روز اول میدانسته که مدام تلفن خواهد زد که البته یالوم آن را به عنوان بخشی از حرفۀ خود پذیرفته است: « من هیچی نیستم! من آشغالم! من حقیرم! ... کاش زیر یک ماشین له میشدم و با شلنگ آتشنشانی بقایای جسدم را میشستند! ...». مارج زنی است ۳۵ ساله، زیبا و جذاب و تکنسین آزمایشگاه که ۲۳ سال است تحت درمان روانی قرار دارد. یالوم میگوید بیماری مثل مارج که اختلال شخصیت مرزی دارد هر روانپزشک میانسالی را به وحشت میاندازد و یالوم هم از این قاعده مستثنا نبوده است ولی به دلایلی درمان او را پذیرفته است: «فکر میکنم علت اصلی آن احساس شرمندگی بود. شرمندگی از اینکه چرا باید دنبال راحتی خودم باشم؟ شرمندگی از اینکه چرا باید بیمارانی را که به شدت به من نیاز دارند از سر باز کنم؟»
مارج در سیستم مقایسۀ غیرمنصفانۀ خودش با دیگران (از جمله مثلاً با همسر یالوم که اخیراً از طرف دانشگاه استنفورد از او قدردانی شده بود) اسیر است. وقتی موفقیت زنی (خصوصاً هم سن و سال خودش) را میبیند آن چنان از خودش متنفر میشود که به فکر خودکشی میافتد. یالوم مذبوحانه تلاش میکند با جملات منطقی او را آرام کند و از این ناامیدی، افسردگی و رفتارهای تکانشی باز دارد، چیزی که به وضوح اثری ندارد، خصوصاً پشت تلفن! برداشت مارج از دلداریهای یالوم این است که او نباید خودش را با آدمهای موفق مقایسه کند، بلکه بهتر است خودش را با بیخانمانها و درماندهترین موجودات روی زمین مقایسه کند! مارج همین مسئله را در یک جلسه درمانی مطرح میکند. پاسخ یالوم اثر عاطفی مهمی بر مارج دارد: «مارج! از این حرفهایم که باعث این برداشتِ تو شده عذر میخواهم. میدانم حرفهای بیربطی زدهام ولی باور کن نیتم خیر بوده است. میخواستم کمکت کنم». به اذعان مارج، این حرف به اضافۀ خود افشاگریهای دیگر یالوم در رابطه با مشکلات همسرش در دانشگاه استنفورد باعث میشود که مارج فکر نکند بقیه بیعیب و نقص هستند ولی او آشغالی بیش نیست.
نقطه عطف درمان موقعی است که معلوم میشود مارج دچار اختلال هویت تجزیهای Dissociative Identity Disorder (DID) است (در این اختلال، فرد هویتهای متعددی دارد که معمولاً از همدیگر آگاه هستند و بسته به موقعیت خود را نشان میدهند و معمولاً ناشی از آسیب شدید روانی در کودکی است). مارج در جلسهای به روال معمول چند لحظه چشمانش را میبندد، انگار که خواب است. ولی ناگهان با صدای پرقدرت میگوید: «شما مرا نمیشناسید!» یالوم که متوجه ماجرا است میپرسد: «تو کی هستی؟». مارج دوم با لحن، صدا، اعتماد به نفس و کلاً شخصیتی متفاوت از مارج در اتاق درمان قدم میزند و آن را وارسی میکند و ایرادهایی از دکوراسیون اتاق میگیرد و میگوید که خودش مسئول اصلی خرابکاریها است. اوست که برنده است و قادر است ثمرۀ چند سال رواندرمانی مارج را در یک روز خراب کند. سپس به صورتی تحقیرآمیز ادای رفتارها و لکنت زبان او را در میآورد. پس از چند دقیقه، نمایش مارج جدید تمام میشود و و مارج اصلی بر میگردد.
یالوم که از ابتدای درمان قاعدهای برای خود گذاشته مبنی بر اینکه «با مارج جایگاهی برابر داشته باش» حالا با این سؤال میشود که باید با کدام مارج جایگاهی برابر داشته باشد: با مارج افسرده و مضطرب اصلی یا با مارج مصمم و با ارادهی دوم؟ مسئله سریعاً پاسخی پیدا میکند: «مهمترین مسئله رابطۀ من و بیمارم است. فقط زمانی میتوان امیدی به درمان مارج داشته باشم که از او حمایت کنم. پس قاعده را تغییر میدهم: به بیمارت وفادار بمان!». یالوم میداند که اگر با مارج جدید خصومت کند، او انتقامش را از مارج میگیرد. لذا یک استراتژی ماهرانه را در پیش میگیرد: «با بدترین دشمن بیمارتان طرح دوستی بریزید و بعد از طریق این دوستی کاری کنید که حملههایش به بیمارتان خنثی شود». لذا در ادامه درمان، ضمن به رسمیت شناختن وجود مارج دوم، مدام از مارج اصلی میپرسد: «در این موقعیت مارج دیگر چه میگوید؟ چطور رفتار میکند؟ وانمود کن چند دقیقه مارج دیگر هستی». با این ترفند، کم کم مارج را وامیدارد تا از انرژی مارج دوم تغذیه کند و او را تحلیل برده و بیجان کند و خود کم کم شفا یابد.
وقتی درمان کم کم به جلسات پایان میرسد، آن چنان که معمول است دوباره علائم قدیمی مارج برمیگردد (به خاطر اضطراب درمانجو از تنها شدن) ولی این علائم معمولاً پایدار نمیماند. بعد از آخرین دیدار، مارج نامۀ غمانگیزی به یالوم مینویسد: «... میخواستم اثری در زندگی شما بگذارم. من نمیخواهم صرفاً به چشم یک بیمار به من نگاه کنید. میخواهم خاص باشم. میخواهم کسی باشم. احساس میکنم کسی نیستم. اگر اثری در زندگی شما داشته باشم شاید احساس کنم کسی هستم. کسی که فراموش نمیشود. آنگاه وجود خواهم داشت.»
یالوم داستان را با این جملات به پایان میرساند: «مارج! خواهش میکنم این را بدان که هر چند من داستانی دربارۀ تو نوشتم ولی برای آن نوشتم که کاری کنم که تو بتوانی وجود داشته باشی. تو بی آنکه من چیزی دربارهات بنویسم یا به تو فکر کنم وجود خواهی داشت، همان طور که اگر تو به من فکر نکنی من به بودن ادامه میدهم».
داستان 6: نامهها
نکات فنی این داستان: اضطراب مرگ، ضمیر ناهشیار، تعبیر رؤیا.
دِیو، مراجع ۶۹ ساله، ورزشکار و تنومندی است. مشکل اصلی دیو که باعث مشکلات بین فردی او شده است مخفیکاریهای اوست. دوست دارد رازآلود باشد و همین مسئله باعث دو طلاق قبلی او شده و حالا در ازدواج سومش هم با همسرش تعارض دارد. سعی دارد یالوم را راضی کند تا یک چمدان پر از صدها نامه، که آن را با خودش به جلسۀ درمانی آورده برایش نگه دارد تا مبادا زنش در خانه تکانی آنها را پیدا کند. دیو در جوانی (حوالی 32 سالگی) در حین یک مأموریت کاری در بیروت، با یک زن لبنانی زیبا (به قول دیو، زیباترین زنی که تا به حال فتح کرده است!) به نام ثریا آشنا شده است و در این دوران با هم ارتباط نزدیک داشتهاند. بعد از آن مأموریت هم ۴ سال هم با هم از راه دور رابطه مخفیانه داشتهاند و اگر چه تنها چند بار حضوری همدیگر را ملاقات کردهاند ولی مرتباً برای هم نامه مینوشتهاند. ثریا دو سال بعد (یعنی سی سال پیش) میمیرد. یالوم و دیو بر سر موضوع نگهداری نامهها با هم کلنجار میروند. در نهایت یالوم پیشنهاد میکند که به شرطی حاضر است چمدان نامهها را پیش خودش نگه دارد که دیو به جلسات گروه درمانی بیاید و موضوع نامهها نیز در جلسات گروه درمانی مطرح و در مورد آن صحبت شود. دیو این پیشنهاد را نمیپذیرد ولی جلسات گروه درمانی را آغاز و در ادامه نیز با اشتیاق در آنها شرکت میکند (البته بعداً معلوم میشود که علت اشتیاق او به جلسات، زنهای جذاب گروه بوده است، به طوری که حتی سعی کرده با دو تا از آنها در بیرون از جلسات قرار بگذارد، چیزی که در عرف گروه درمانی ممنوع است). دیو در گروه درمانی هم به پنهانکاریهای خود ادامه میدهد. بیش از همه سعی میکند سن واقعیاش را از گروه پنهان کند تا مبادا در فتح زنان گروه شکست بخورد (دیو از این کلمۀ «فتح» خیلی خوشش میآید!)
باری یکی از زنان گروه اعلام میکند که همسرش (63 ساله) دچار سرطان شده است و باب گفتوگو در مورد مرگ در گروه باز میشود. در جلسۀ بعد، دیو که از سرطان مردی که 6 سال از او کوچکتر است جا خورده و تصمیم گرفته جدیتر باشد خوابی را که دیده برای گروه بازگو میکند: «خواب دیدم مرگ مرا احاطه کرده است. میتوانستم بوی آن را استشمام کنم. بستهای در دست دارم که در آن چیزی است که در برابر نابودی و زوال ایمن است. من آن را مخفی نگه داشتهام. بسته را باز میکنم و میبینم خالی است و متوجه میشوم قبلاً باز شده است. خیلی ناراحت میشوم. بعداً فهمیدم که در آن بسته یک لنگه کفش کهنه بوده است که کف (sole) آن ورآمده و پوسیده است».
گروه در مورد این خواب نظر میدهند و دیو میخواهد بداند نظر یالوم چیست. یالوم میگوید: «نمیتوانم نظری بدهم مگر آنکه از اطلاعاتی که در جلسه انفرادی داریم مطالبی را برای گروه بازگو کنم. من میدانم که تو به محرمانگی اطلاعاتت اهمیت میدهی. حالا خودت تصمیم بگیر که چه کنم». دیو رضایت میدهد که راز نامهها و ارتباطاتش مخفی نماند. یالوم نامهها را به رویای او مرتبط میداند و این طور تحلیل میکند: «چون تعریف رؤیای دیو با محاصره و استشمام بوی مرگ آغاز شد، فکر میکنم بستۀ مذکور در آن رویا حاوی چیزی است که تصور میشود در برابر مرگ و زوال مصون است و این همان نامههایی است که دیو از آنها نگهداری میکند. در واقع دیو سعی میکند با نگه داشتن این نامهها خود را در دوران جوانی و عاشقی خود فریز کند و برای ابد در یاد دیگری بماند و به این صورت در برابر تنهایی ذاتی و نیز مرگ از خود محافظت کند. به خیال دیو محتویات این بسته از او در برابر مرگ و زوال محافظت میکند ولی وقتی درون آن را بررسی میکند میفهمد چیزی جز یک کفش کهنه و بیارزش در آن نیست». در ادامه یکی از اعضای گروه هم به تشابه اسمی sole و soule به معنی روح اشاره میکند. انگار رؤیا دارد هشدار میدهد که یک روح در اینجا در حال ورآمدن و پوسیدن است!
آن روز، بیشتر وقت جلسه به بررسی رویای دیو گذشت. پس از تحلیل رؤیا، دیو ساکت شد و گروه به بررسی چیزهای دیگر پرداخت. بعد از آن دیو دیگر نه در جلسات گروهی و نه در هیچ جلسۀ انفرادی شرکت نکرد. این موضوع یالوم را به این فکر فرو میبرد که آیا متد درستی را برای مواجه کردن دیو با اضطرابهای وجودیاش در پیش گرفته است؟ آیا نمیتوان گفت که «هر چند کار تعبیر رویا موفقیتآمیز بود ولی متأسفانه مریض مُرد!؟» یالوم اضافه میکند: «بیش از هر چیز احساس اندوه میکردم. احساس اندوه برای تنهای دیو و چسبیدن او به توهم، برای میل به شجاع بودن و برای بیمیلی او از مواجه شدن با حقایق عریان و سخت زندگی».