شماره 3: خواهی که ز هیچکس به تو بد نرسد؟!
امروز دیدم که یکی از دوستان عزیزم این رباعی از مولانا را استتوس کرده بود:
با دل گفتم ز دیگران بیش مباش رو مرهم ریش باش چون نیش مباش
خواهی که ز هیچکس به تو بد نرسد بدگوی و بدآموز و بداندیش مباش
متاسفانه این رباعی جزء ادبیات نابخردانه است! اینکه تصور کنیم که میتوان کاری کرد که از دیگران به ما بد نرسد با واقعیت جور نیست. چون بد رساندن دیگران در اختیار «دیگران» است نه ما. چه بسیار افرادی که تمام زندگیشان «خوبی کردن» بوده است ولی جز بدی از دیگران دریافت نکردهاند! نمونهی بارز آن «سقراط» بود؛ مردی سراسر خیر و برکت برای بشریت که شاگردانی چون افلاطون و ارسطو از او به یادگار ماند که بشر مدیون آنهاست ولی خود به جرم «بی اعتقادی به خدایان آتن» محاکمه و اعدام شد. نمونهی عکس آن، افراد شروری است که جز شر و نکبت از وجود آنها برنخواست و تا سالها بعد از مرگشان به عنوان قهرمان از آنها یاد میشود.
ولی خوشبختانه با یک تغییر جزئی این رباعی ارزشمند کاملاً بخردانه میشود:
با دل گفتم ز دیگران بیش مباش رو مرهم ریش باش چون نیش مباش
خواهی ز خودت به تو هَمی بد نرسد بدگوی و بدآموز و بداندیش مباش
چون بسیاری از بدخواهیها از ماست که بر ماست! جلوی آن را بگیریم به قدر کافی هنر کردهایم! این قدر از هنرِ کنترل ما را بس!