خلاصه کتاب «ویلیام گلسر، بنیانگذار واقعیتدرمانی و تئوری انتخاب»
عنوان کتاب: «ویلیام گلسر، بنیانگذار واقعیتدرمانی و تئوری انتخاب»- نوشتهی دکتر علی صاحبی- کتاب شماره 26 بزرگان روانشناسی و تعلیم و تربیت، نشر دانژه- 185 صفحه در قطع پالتویی
نشر دانژه کتب مختصر بسیاری برای معرفی بزرگان روانشناسی و تعلیم و تربیت و سبک و آثار آنها منتشر میکند که برای آشنایی مختصر و مفید با اندیشههای این بزرگان بسیار کاربردی هستند. کتاب فوق شمارهی 26 از این مجموعه است. دکتر علی صاحبی (متولد 1343 در گرگان)، دورهی کارشناسی و کارشناسی ارشد خود را در دانشگاه تهران گذرانده و در سال 1375 در رشتهی روانشناسی بالینی از دانشگاه سیدنی درجه دکتری و در سال 1377 در اختلالات وسواس از کلینیک اختلالات اضطرابی دانشگاه سیدنی فوق دکترا گرفتهاند و نمایندهی رسمی موسسهی ویلیام گلسر در تدریس و گسترش تئوری انتخاب در ایران هستند.
ویلیام گلسر (متولد 1925 اُهایو- 2013 لسآنجلس) ابتدا در رشته مهندسی شیمی لیسانس گرفت (1945) ولی علاقهای به آن نداشت و پس از آن فوق لیسانس روانشناسی گرفت و وارد دورهی دکتری شد ولی یکسال بعد تصمیم به ورود به عرصهی روانپزشکی گرفت و دورهی دکترای روانشناسی خود را ناتمام گذاشت و وارد دانشکده پزشکی شد (1949) و در 1961 به عنوان متخصص روانپزشکی فارغ التحصیل شد و پس از آن تا پایان عمر 88 سالهی خود روی ایدهی بینظیرش یعنی «تئوری انتخاب» و «واقعیتدرمانی» کار کرد.
تئوری انتخاب مبنای نظری تبیینگر فنون سبک واقعیتدرمانی است و توضیح میدهد که انسانها چرا و چگونه رفتارهای خود را انتخاب میکنند. تئوری انتخاب معتقد است که به جز بیماری بدنی، فقر و پیری سایر مشکلات شخصی انسانی ریشه در «روابط ناخشنود» در این زمینهها دارد: رابطهی والد- فرزندان، زن-شوهر، معلم-شاگرد و مدیر-کارمند و برای حل همهی مشکلات نیازمند بهبود این روابط هستیم.
بر اساس این تئوری، آنچه ما از دیگران دریافت میکنیم و به آنها میدهیم، فقط اطلاعات است و اطلاعات به خودی خود هیچ کاری نمیکنند مگر آنکه خودمان انتخاب کنیم که با آنها احساس فلاکت، بدبختی و افسردگی و غیره کنیم یا بر عکس. به عبارت دیگر، عوامل بیرونی نه میتوانند ما را خشنود کنند و نه ناراحت و حتی بخش زیادی از درد و رنج بدنی نیز محصول انتخاب مستقیم یا غیرمستقیم خودمان است! مفهوم ضمنی این حرف آن است که ما انسانها بیش از حدی که تصور میکنیم بر زندگی خود تسلط داریم (با تکیه بر روانشناسی کنترل درونی) ولی روشهای کنترل کارآمد و مؤثر را یاد نگرفتهایم و چه بسا عکس آن (روشهای کنترل بیرونی) را آموختهایم که ناکارامدند.
به عقیدهی گلسر همهی انسانها پنج نیاز اساسی دارند که اگر برآورده شوند احساس کنترل بر زندگی خود و در نتیجه رضایت خاطر خواهند کرد: نیاز به بقاء، نیاز به عشق و احساس تعلق، نیاز به قدرت (موفقیت، ارزشمندی، شهرت)، نیاز به تفریح، و نیاز به آزادی و خودمختاری. تمام رفتار انسانها در راستای برآورده کردن این 5 نیاز اساسی است که از ساختار ژنتیکی و برنامهریزی شدهی مغز انسان در طول دورهی تکاملی آن ناشی میشود. در واقعیتدرمانی، هدف آن است که یاد بگیریم با انتخاب رفتارهای خود این نیازها را ارضا کنیم بطوریکه راه ارضای نیازهای دیگران را سد نکند. به سخن دیگر، در واقعیتدرمانی شخص تلاش میکند تا صادقانه بفهمد واقعاً چه میخواهد؟ و برای به دست آوردن آنچه میخواهد اکنون چه میکند؟ (و اگر با آنچه میکند به هدفش نمیرسد چه تغییراتی را باید در رفتار خود ایجاد کند؟)
روانشناسی کنترل بیرونی انسان را قربانی وقایع و رویدادهای بیرونی میداند، که منجر به هفت رفتار مخرب میشود: 1-انتقاد و ایرادگیری، 2-تنبیه، 3-سرزنش، 4-تهدید، 5-عیبجویی، 6-ناله و شکایت و 7-دادن رشوه و حق حساب در روابط. این رفتارها مغایر پنج نیاز اساسی انسانی است و همیشه منجر به مقاومت کنترلشونده در برابر کنترلگر میشود (که خود ما ممکن است هر کدام از این دو باشیم). در عوض روانشناسی کنترل درونی، این موارد را جایگزین میکند: 1-گوش کردن، 2-تشویق و ترغیب، 3-مذاکره و گفتگو، 4-احترام، 5-اعتماد، 6-پذیرش و 7-حمایت. به این ترتیب برای تلاش بیفایده برای کنترل دیگران میتوانیم بر خود و بر آنچه برای خشنودی خود نیاز داریم متمرکز شویم و مصداقی بر این حکمت عملی شویم که: «انسانهای ناخشنود عادت دارند دائماً دیگران را ارزیابی کنند و افراد خشنود فقط خودشان را». به این ترتیب است که دیگر تمرکز بر گذشته، دیگران، عوامل بیرونی و حتی لایههای زیرین مغز و هورمونهای خودمان که هیچ کنترلی بر آنها نداریم از حوزهی توجه ما خارج میشوند (یعنی وانهادن کنترلگری- یعنی چیزی که متأسفانه دهها هزار سال بر تفکر بشر حاکم بوده است) و آماده میشویم تا بر «اینجا» و «اکنون» و رفتارهای اثربخشی که کنترل کافی بر آن داریم متمرکز شویم.
یک اصل تئوری انتخاب میگوید: شما نمیتوانید هیچ کس را به هیچ کاری که بدان مایل نباشد وادارید؛ تنها کاری که میتوانید بکنید این است که راه بهتری به او بیاموزید و او را تشویق کنید که آن را انجام دهد. معنای ضمنی این حرف این است که رفتار هر شخص در هر لحظه بهترین تلاش وی برای ارضای نیازهایش است و اگر این رفتارش به هدف نمیرسد به خاطر نشناختن راههای موثرتر و کارآمدتر است.
ویلیام گلسر معتقد است تنها بخشی از 100هزار ژنی که در هستهی سلول اولیهی نطفه وجود دارند در تعیین ساختار جسمانی و فیزیولوژیکی بدن انسان مشارکت دارند، و بسیاری از آنها تدوینگر رفتار ما هستند و دائماً به ما دیکته میکنند که به دنبال چه باشیم و چه کنیم. این «انگیزههای ژنتیکی» در همان پنج نیاز اساسی خلاصه میشوند:
1- نیاز به بقا: اولین و اساسیترین نیاز ژنتیکی انسان و سایر موجودات زنده است.
2- نیاز به احساس تعلق اجتماعی و شغلی و نیاز به عشق (احساس تعلق خانوادگی): این نیاز به خاطر پیوند عمیق با نیاز به بقا به قدری اهمیت دارد که گفته شده که نداشتن رابطه صمیمی و پیوند عاطفی یا ناخشنودی از رابطه عامل اصلی تمام مشکلات پایدار روانشناختی است.
3-نیاز به قدرت (موفقیت، خود شکوفایی، ارزشمندی شخصی و شهرت): نیاز به قدرت معمولا خود را به صورت رقابت با افرادی که دور و بر ما هستند، نشان میدهد که در شکل ناسالم به به صورت کنترلگری جلوه میکند و در رابطهی زن و شوهری یا والد و فرزندی عشق را از کار میاندازد و موجب ناکامی در کسب خودارزشمندی میشود.
4- نیاز به آزادی و خودمختاری: آزادی در مفهوم کلی یعنی توان انتخاب قوانین خوب و مفید که اجازه دهد که «همه» بتوانند از روی اختیار زندگی کنند و امکان ابراز وجود آزادانهی خود را داشته باشند بدون آنکه حقوق دیگران را ضایع کنند و کنترل و فشار غیرضروری به همدیگر وارد کنند.
5-نیاز به تفریح: گلسر تفریح را نوعی پاداش ژنتیکی در ازای یادگرفتن و دانستن به حساب میآورد، خصوصاً یادگرفتن چیزی که بتواند نیازهای ما برآورده کند.
گاهی در روابط بین فردی (مثل زندگی زناشویی) تعارضی بین نیازها پدیدار میشود. مثلاً وقتی تفریح برای یکی از طرفین به اندازهی طرف مقابل درک نشود یا نادیده انگاشته شود یا بین نیاز به تعلق و نیاز به آزادی (یا هر دو نیاز اساسی دیگر) تعارض به وجود آید. در این حالت به جز گفتگو و سازش هیچ راه حل مؤثر دیگری وجود ندارد. چون از دیدگاه گلسر، هر یک از ما با خواستههای ژنتیکی مختص خود به دنیا میآییم که به مرور بر اثر تعامل با دیگران تغییر میکنند و تمام عمر هم به روشی که خود انتخاب میکنیم برای ارضای آنها تلاش میکنیم. با این وجود بیشتر افراد (در توزیعی نرمال) به میزان مشابهی در آن پنج نیاز اساسی با هم مشترکند، هرچند که هر نیاز در هر کس سطوح مختلفی (پایین، متوسط و بالا) دارد و برای هر شخص به صورت خاصی تعریف میشود ولی به هر حال، برای رضایتمندی از زندگی باید به هر 5 نیاز توجه شود. گلسر دائماً تذکر میدهد که هیچ کس نمیتواند نیازهای شخص دیگری را برآورده کند و هر کس باید خودش این کار را انجام دهد و لازمهی این کار داشتن «احساس کنترل بر زندگی خود» است. به همین خاطر است که وقتی به هر دلیل (از جمله مثلاً نداشتن پول کافی برای خرید کالا یا خدمات با کیفیت مطلوب و مد نظر) احساس عدم کنترل اوضاع به ما دست دهد، سرخورده میشویم. در میان نیازهای پنج گانه، تنها نیاز به بقا فیزیولوژیکی است و 4 نیاز دیگر روانی هستند ولی همهی آنها به اندازهی نیازهای فیزیولوژیک اهمیت دارند و انکار یا بی اهمیت انگاشتن آنها انسان را از پا میاندازد، چون عدم ارضای این نیازها به سبب ماهیت ژنتیکی آنها به اندازهی دردهای جسمانی رنجآور است و نمیتوان از این رنج فرار کرد.
از دید گلسر علت انتخاب هر رفتار این است که آن رفتار (نسبت به زمانی که فرد آن را انتخاب نکند) نیازهایش را بهتر برآورده میکند و عدم تمایل به یک رفتار آن است که این انتخاب را در راستای برآورده کردن نیازهای اساسی خود نمیبیند. به عبارت دیگر، هر رفتار تلاشی است برای کنترل جهان پیرامون برای برآورده کردن نیازها و این رفتارها هر انتخابی را در برمیگیرد و به همین خاطر گلسر صحبت از رفتارهایی چون «افسردگیکردن» و «عصبانیتکردن» میکند تا بر انتخابی بودن این رفتارها نیز تأکید کرده باشد. هر رفتار 4 بخش مجزا دارد:
1- فعالیت: حرکات بدنی درگیر در یک عمل.
2- فکر کردن: که آگاهانه یا ناخودآگاه است.
3- احساس: شامل تجربهی انواع وسیعی از هیجانها و عواطف خوشایند یا ناخوشایند.
4- فیزیولوژی: ساز و کار آگاهانه یا خودمختار اجزای بدن، در حین فعالیت.
مثلاً در دویدن، حرکت منظم دستها و پاها بخش فعالیت رفتار را تشکیل میدهند. در این حین ممکن است به چیزی فکر کنیم و احساسی داشته باشیم و آنچه قلب و ریه برای تطابق خود با این حرکات انجام میدهند بخش فیزیولوژی رفتار است و همیشه این 4 جزء از هم مجزا هستند. همچنین کسی که «افسردگی میکند» در بخش فعالیت، کرختی و خمودگی میکند، در بخش فکر، به افکاری مبنی بر بی فایده بودن همه چیز و درمانده بودن میپردازد، در بخش احساس، رنج و بدبختی را تجربه میکند و در بخش فیزیولوژیکی دچار بیاشتهایی و اختلال خواب میشود. گلسر معتقد است که اگر فرد درک کند که واقعاً در حال افسرگی کردن است، ممکن است بتواند خود را به انتخابهای بهتری رهنمون شود و از افسردگی رهایی یابد.
در واقعیتدرمانی مستقیماً روی دو بخش قابل کنترلپذیر رفتار یعنی فعالیت و فکر تمرکز میشود و از سعی بیهوده برای کنترل مستقیم احساس و فیزیولوژی که کنترلپذیری چندانی ندارند اجتناب میشود، و سعی بر آن است که این دو بخش به صورت غیر مستقیم و به همراه فعالیت و فکر رام شوند. گلسر با اینکه خود روانپزشک است و بر تأثیرات داروئی بر فیزیولوژی مغز به خوبی آشناست ولی معتقد است که: داروها معمولاً راه حل مشکل در دراز مدت نیستند، چرا که با علت اصلی انتخابِ دردناکِ ما، یعنی ناکامی در برآورده شدن نیازها، سر و کاری ندارند.
دنیای مطلوب (Quality World) یکی از مفاهیم مهم تئوری انتخاب گلسر است. هستهی اولیهی دنیای مطلوب هر کس ژنتیکی است و از بدو تولد شروع به بسط و توسعه میکند. در این دنیای مطلوب سه گروه تصاویر وجود دارند:
1- انسانهایی که دوست داریم بیش از همه با آنها باشیم؛
2- چیزهایی که بیش از همه دوست داریم داشته باشیم یا تجربه کنیم و
3- عقاید و نظام باورهایی که مطلوب ما هستند و بر رفتار ما حاکماند.
مبنای انتخاب تصاویر دنیای مطلوب چیزی نیست جز احساس خوشایندی که [به دلیل انسجام اجزاء با هم] در ذهن ما ایجاد میکنند و از بدو تولد شروع میکنیم به درست کردن آلبومی از تصاویری که با دنیای مطلوب ما سازگار است و روشهایی برای تحقق آنها. کل زندگی ما عبارت است از بسط و توسعه و اصلاحِ تصاویرِ دنیای مطلوب بر اساس دانستههای جدید و جایگزینی آنها با تصاویر جدیدی که فکر میکنیم بهتر ما را به خواستههایمان میرساند.
تغییر تصاویر دنیای مطلوب کاری است لازم ولی مشکل و لذا واضح است که تغییر تصویر ذهنی دیگران به نوعی غیر ممکن است مگر آنکه از راه گفتگو و سازش و تشویق تصمیمی از جانب طرف مقابل برای این کار گرفته شود. با فهم دنیای مطلوب میتوان فهمید که چرا تأکید بر آن است که زوجها باید دارای مشترکات فراوان باشند تا بتوانند دنیای مطلوب یکدیگر را بهتر درک کنند.
ده اصل بنیادین تئوری انتخاب:
1- تنها میتوانیم رفتار خودمان را کنترل کنیم نه هیچ کس دیگر را.
2- تمام آنچه از دیگران میگیریم و به دیگران میدهیم صرفاً اطلاعات است که در ذات خنثی هستند.
3- تمام مشکلات روانشناختی دراز مدت مشکلات رابطهای هستند. یعنی علت ناخشنودی و رضایت ما در زندگی، همواره به شیوهی برخورد ما با رابطهای مهم در زندگی است که آنگونه که میخواهیم نیست.
4- آن رابطهی مشکلدار در لحظهی اکنون وجود دارد (و نه در گذشته یا آینده).
5- بررسی وقایع دردناک گذشته برای زندگی امروز تأثیر مثبت چندانی ندارد (چون کنترلی بر آنها نداریم).
6- همواره توسط پنج نیاز اساسی ژنتیکی سوق داده میشویم. میتوان افراد را در ارضای نیازهای اساسیشان یاری کرد ولی تلاش برای ارضای آنها برای دیگری هم آب در هاون کوبیدن است و هم مغفول گذاشتن نیازهای خود.
7- مبنای عمل ما تصاویری است که در دنیای مطلوب خود میچینیم و لذا باید مراقب این تصاویر بود [تا انسانی، اخلاقی، شدنی و نافع برای انسانیت باشند].
8- هر آنچه از ما در طول زندگی سر میزند به نوعی رفتار انتخابی است.
9- و بنابراین در کنترل ماست که چنین رفتاری بکنیم یا نکنیم (حتی در مورد افسردگی).
10- تنها اجزاء کنترلپذیر هر رفتار مؤلفههای عمل و فکر هستند و بطور غیر مستقیم بر احساس و فیزیولوژی اثر میگذارند.
خلاصهی مجموعه اصول دهگانهی فوق این است که شما فقط میتوانید فکر و عمل خود را کنترل کنید و نه هیچ چیز دیگر را. هرگاه در رابطهای احساس کردید که آزادی دلخواهتان را ندارید (که مسلماً با آزادی مطلق -که در رابطه دستنیافتنی است- متفاوت است) باید بدانید که شما یا طرف مقابل این اصل اساسی را نپذیرفته است و بنابراین مابقی اصول تئوری انتخاب قابل اجرا نیست. بر عکس اگر این اصل بنیادی را بیاموزید و به آن باور داشته باشید، راه اجرای اصول تئوری انتخاب باز میشود و میتوانید بدون نگرانی از نحوهی برخورد دیگران آزادانه به آنها نزدیک شوید و در صورت تعارض، تصاویر ذهنی خود را تغییر دهید و احتمالاً با آنها به سازگاری برسید.
در واقعیت درمانی گفته میشود که افرادی که به «هویت موفق» دست یافتهاند این ویژگیها را دارند:
1- برای ارضا و برآوردن نیازهای خود تمام مسئولیت را بر عهده میگیرند.
2- قادر به تبادل عشق و محبت هستند (ظرفیت عشقپذیری و عشقدهی)
3- احساس ارزشمندی میکنند.
4-به روابطشان با دیگران اهمیت میدهند.
5- به هزینهی دیگران به تأمین نیازهای خود نمیپردازند و مانع تأمین نیازهای دیگران نمیشوند.
در درمان افسردگی بر اساس واقعیت درمانی فرض بر این است که شخص مسئولیت کنترل و تعویض تصاویر در آلبوم تصاویر ذهنی خود را در اختیار نداشته و لذا نیازها و خواستههای او آنگونه که میخواهد ارضاء نشده و حال افسرده بودن یا رفتار ناکارآمد دیگری را "برگزیده" است. برای انتخاب افسرگی کردن به 4 دلیل میتوان اشاره کرد: 1- جایگزین ابراز سالم خشم، 2- جلب کمک بدون درخواست روشن، 3-توجیه و بهانه برای بیکارگی، 4-کنترل دیگران (از راه دادن احساس گناه به دیگران و یا فراخواندن مهربانی، ترحم و کمتوقعی طرف مقابل).
البته همهی اینها عمدتاً ناخودآگاه است و اگر افراد از آنها آگاه باشند میتوانند مسئولانه، رفتار مؤثر دیگری را در پیش گیرند یا تصاویر ذهنی واقعبینانهتری را جایگزین تصاویری کنند که رسیدن به آنها ناکام ماندهاند.
جالب است که در رواندرمانی سنتی فرض بر آن است که چون بیمار مشکل روانی دارد مسئولیتگریزانه رفتار میکند در حالیکه در واقعیت درمانی فرض بر آن است که شخص به خاطر رفتار مسئولیتگریزانه دچار بیماری روانی شده است!
فصل دوم کتاب به تفصیل در مورد تکنیکهای واقعیت درمانی توضیح میدهد. فصل سوم و چهارم مربوط است به کاربرد تئوری انتخاب در مسائل ارتباطات زن و شوهری و آموزش و پرورش و فصل پنجم حاوی مصاحبهای است با ویلیام گلسر.