معرفی و خلاصه کتاب «رشد و افزایش عزت نفس»، ترجمهی خانم دکتر مهرناز شهرآرای
قبل از معرفی کتاب باید عرض کنم که از نظر من، زندگی انسان برخلاف ظاهر فیزیکی و مادیاش، کاملاً ذهنی و روانی است! اینکه یک چوپان از روستاهای همدان، بدون داشتن امکاناتی خاص و تنها با تکیه بر اراده و اعتماد به نفس به بزرگترین جراح قلب دنیا تبدیل میشود از چه چیزی حکایت میکند؟ بر عکس، وقتی پسر جوان یک زوج پزشک متخصص سرشناس، که در تباری فرهیخته و متمول بزرگ شده و از بچگی امکانات بسیار زیادی در اختیار داشته ولی در نهایت بر اثر تزریق بیش از حد مواد مخدر، در جوانی جان خود را از دست میدهد، حاکی از کمبود چه چیزی در اوست؟ معتقدم، ساختار ذهنی اشخاص (چه ارثی و چه اکتسابی)، تشکیل دهندهی شخصیت و طرز فکر او هستند و بیش از "هر" عامل دیگری در تعیین کیفیت زندگی او (و بطور غیر مستقیم در زندگی اطرافیانش) موثر و تعیین کننده هستند. اگر افراد از سلامت روانی لازم برخوردار باشند، علاوه بر اینکه خود و زندگی خود را ارزشمند میپندارند و از آن لذت میبرند، موجبات سلامتی روانی (و سایر شئون) جامعه را نیز فراهم میکنند و فرزندانی هم تربیت میکنند که از لحاظ روانی سالماند. تفاوت برخی خانوادههای متوسط، که بر سر سفرهی مختصرشان با درایت، شادی و بهروزی کنار هم مینشینند و احساس میکنند در دنیای قشنگی زندگی میکنند، با برخی متمولین که با افسردگی بر سر سفرههای تجملی مینشینند در چیست؟
عمدهی مشکلات جهان امروز ناشی از بیماریهای روانی متعددی است که غیر از خود بیماران، گریبان افراد سالم را هم میگیرد (این بیماریها در سطح کلانتر شامل گروهکها، سازمانها، دولتها و کشورها هم میشود!). نمونههای این افراد و سازمانها (در سراسر جهان) آنقدر زیاد است که نیازی به ذکر مثال از آنها نیست! حالا راه علاج چیست؟ چه میشود کرد تا دنیا جای بهتری برای زندگی شود؟ پاسخی که من یافتهام این است: درمان زخمهای روانی بزرگسالان و جلوگیری از انتقال آن به نسلهای بعدی. اگر یک ویروس مخرب به یک کامپیوتر حمله کند و مراکز حساس آن را اشغال کند، تمام سخت افزار گرانقیمت کامپیوتر بیاستفاده میشود. زخمها و دردهای روانی نیز چنین نقشی دارند. آنها با نشستن در مراکز مهم در ذهن، تمام رفتار شخص را تحت الشعاع خود قرار میدهند و زندگی را به کام خود شخص و دیگران زهر میکنند. برای رهایی از این دردها باید آنها را شناخت و راه علاج آنها را یافت. یکی از این دردهای بزرگ نبود یا کمبود عزت نفس در افراد است. کسی که عزت نفس ندارد، برای خود و زندگی خودش ارزشی قائل نیست، چه برسد به زندگی دیگران!
اما آیا مگر چیزی مهمتر و ارزشمندتر از زندگی هم وجود دارد؟ از این بابت است که معتقدم کتاب «رشد و ارتقاء عزت نفس» و کتابهایی از این دست بینهایت ارزشمندند و باید برای استفادهی خود و عزیزانمان آنها را خواند و استفاده کرد.
در ابتدا قصد داشتم خلاصهای از کتاب بنویسم که بتواند آموزههای کتاب را به سرعت انتقال دهد، اما دیدم این کتاب (و کتابهایی از این دست که به بررسی ساختار پیچیدهی ذهن و روان انسان میپردازند) خلاصهپذیر نیست و در واقع حجم خلاصهی آن تقریباً به اندازهی خود کتاب میشود! این شد که به معرفی اختصاری آن بسنده کردم. امیدوارم این معرفی مشوقی بشود بر دو موضوع: یکی اینکه ترغیب شوید این کتاب را به دقت بخوانید و از آن استفاده کنید و دوم اینکه شما هم اگر کتاب خوبی خواندید، چند ساعتی وقت صرف کنید و به امید ایفا کردن نقشی کوچک در بالابردن کیفیت زندگی دوستان و عزیزانتان، به روشی مشابه آن را معرفی کنید، نه اینکه در یک سطر بنویسید که "فلان کتاب از فلان شخص را خواندم. خوب بود!".
اما معرفی مختصر کتاب:
این کتاب مشتمل بر 16 فصل است. فصل اول، به معرفی کلی ماهیت و چیستی عزت نفس و نقش حیاتی آن برای بقا و سلامت روانی انسان میپردازد؛ بیان میدارد که افرادی که عزت نفس پایینی دارند چگونه مرتباً خود را در معرض قضاوت و طرد دیگران میپندارند و سعی میکنند در برابر آنها دیوارهای تدافعی برپا کنند. این افراد اغلب برای کوچکترین خطایی خود را سرزنش میکنند، خود را در آرمانهای غیر واقعی غرق میکنند، به خاطر کوچک شمردن خود درگیر روابط جنسی ناسالم میشوند و مسبب آسیبهای فردی و اجتماعی بسیار میشوند. هدف این کتاب آن است که به فرد کمک کند با شناخت آسیبهای روانی و برطرف کردن آنها، عزت نفس خود را ارتقا بخشد و ضمن دوری از گرفتاریهای فوقالذکر، تا حد ممکن از زندگی خود لذت ببرد و تاثیر مثبتی نیز بر زندگی اطرافیان، خصوصاً فرزندان خود بگذارد.
در فصل دوم میهمان ناخواندهای بنام «منتقد آسیبرسان» معرفی میشود؛ ندایی درونی که با انتقادهای ظاهراً خیرخواهانهی خود به شخص حمله میکند و هر چه عزت نفس شخص کمتر باشد، حملاتش را شدیدتر و زجرآورتر میکند! پررنگ کردن شکستها، نادیده گرفتن موفقیتها، قضاوت و سرزنش بر اساس معیارهای کمالپرستانه، تدوین بایدها و نبایدهای غیر معقول و در نهایت منزجر کردن شخص از خودش، تنها بخشی از فعالیتهای مخرب این ندای منتقد است! ریشهی شکلگیری این منتقد، انتقادهایی است که در سالهای اولیهی زندگی توسط والدین [و تا حدودی معلمان و یا اطرافیان] از فرد میشود و هر چندممکن است به ظاهر فراموش شوند، اما در ضمیر ناخودآگاه وی ثبت و انباشته میگردند. همچنین به تفصیل بیان میگردد که چرا ما تمایل نشان میدهیم که به ندای منتقد درونی خود (بخاطر کارکردهای مثبت ولی بسیار اندک و موقت آن) گوش دهیم و درد و زجر حرفهای او را تحمل کنیم و به منتقد اجازه بدهیم تا آسیبهای بیشتری به ما بزند و زخمهای ما را عمیقتر کند! در پایان فصل با ذکر مثالهایی، روشی برای گیر انداختتن منتقد معرفی میشود که گام نخست در خلع سلاح کردن آن است.
فصل سوم «خلع سلاح کردن منتقد» نام دارد. مشکل این است که منتقد درونی ما بسیار مخفیکار است، اما با هشیاری و دقت میتوان رد او را پیدا کرد، خصوصاً در زمانهای غمگینی یا افسردگی. در این زمانهاست که میتوان با کمی تمرکز، آرامیدگی و تفکر حرفهای او را شنید و اهداف او از این حرفها را پیدا کرد. سپس باید با پاسخهای کوبنده او را خاموش کرد! اما باید دانست که منتقد درونی سمجتر از این حرفهاست و پس از مدت کوتاهی دوباره برخواهد گشت. برای آنکه بتوانید بارها و بارها با منتقد درونی خود درگیر شوید و در نهایت او را خاموش کنید لازم است تا سلاحهای منتقد را از او بگیرید و در عوض خود را به سلاحهای مناسب که در ادامهی این فصل معرفی شده مجهز کنید.
در فصل چهارم عنوان میشود که افراد دارای عزت نفس پایین، نقاط ضعف خود را بزرگ میکنند و در مقابل کمالات خود را کوچک و ناچیز میشمرند و به این ترتیب احساس بیکفایتی شدید میکنند که مانع از زندگی لذتبخش و سازنده میشود. هدف فصل این است که شخص به «ارزیابی درستی از خود» دست یابد، یعنی هم نقاط قوت و هم نقاط ضعف خود را بشناسد. برای اینکار پیشنهاد شده که فرد در 8 حوزه، از جمله شکل ظاهریاش، رابطهاش با دیگران، شخصیتش و ... تا جایی که ممکن است با عباراتی کوتاه خود را توصیف کند و سپس هر یک از آنها را بعنوان نقاط قوت یا ضعف (یا هیچکدام) علامت بزند و سپس طبق دستورالعملی که در این فصل آورده شده است، آنها را بازنویسی کند تا برای پردازش و اقدامات بعدی آماده شوند. یکی از این اقدامات که در ادامهی این فصل به آن اشاره شده، تجلیل از نقاط قوت خود به منظور تحتالشعاع قرار دادن حملات منتقد و در راستای خاموش کردن ندای این دشمن سرسخت است.
فصل پنجم به معرفی «تحریفهای شناختی»، یعنی عادتهای فکری بدی که واقعیتها را تحریف و مخدوش میکنند، میپردازد. شرح 9 مورد رایج از این تحریفها که در کتاب «از حال بد به حال خوب» از دکتر بِرنز نیز از آن یاد شد آورده شده است. عنوان این تحریفها عبارتند از: بیشتعمیمدهی، برچسبزنی کلی، فیلتر کردن، تفکر قطبی (صفر و یکی)، خود سرزنشگری، شخصیسازی، ذهنخوانی، تصور اشتباه دربارهی کنترل (اینکه شما مسئول کل دنیا هستید) و استدلال هیجانی. این تحریفها خوراک اصلی منتقد آسیبرسان و عامل اساسی تخریب عزت نفس هستند. در ادامهی فصل با شرحی مبسوط، راهکاری برای یافتن این تحریفهای شناختی و تکذیب و حذف آنها ارائه میشود.
موضوع فصل ششم «شفقت» (compassion) است. احساس شفقت نسبت به خود اساس عزت نفس است و چون آبی بر آتش، منتقد آسیبرسان را خاموش میکند. کسی که "مهارت" شفقت نسبت به خود را فراگرفته است، خود را درک میکند و همانطور که هست میپذیرد و در صورت ارتکاب اشتباه خود را میبخشد و همین رفتار همدلانه و مهربانانه را نسبت به دیگران هم نشان میدهد. کسب مهارت شفقت از سه مولفه تشکیل شده است: 1- درک، یعنی فهمیدن علت کارهایی که زبان نیشدار منتقد را باز میکند، 2- پذیرش، که به معنی پذیرفتن واقعیتی که در مرحله قبلی کشف شده، آنهم بدون هیچ قضاوت اضافهای در مورد آن و 3- بخشش، یعنی بخشیدن خود (و دیگران) و فرصت دادن به خود برای کار بر روی ایرادها و رفع آنها. پاسخهای مشفقانه به منتقد، کم کم باعث کنار گذاشتن قضاوتها شده و در عوض علت و ریشهی رفتار مشکلآفرین را مشخص میکند. این فصل در ادامه به "مسئلهی ارزشمندی انسان" میپردازد و بیان میکند که معیارهای متفاوت و گاه متناقضی برای ارزشمندی از دید فرهنگهای مختلف و در زمانهای مختلف، مرسوم میشود که هیچیک اصالت ندارند. چیزی که اصالتاً وجود دارد این است که هر انسان ذاتاً و بصورت نامشروط ارزشمند است. هر چند ممکن است خود انسان تنها زمانهای کوتاهی ارزشمندی خود را درک و تصدیق نماید، اما این ارزشمندی وجود دارد و نباید اجازه داد که زیر سایهی افسردگی پنهان شود. ادامهی این فصل به تمرینهای تکمیلی برای کسب و مراقبهی شفقت نسبت به خود و دیگران میپردازد.
فصل هفتم (تحت عنوان بایدها) با داستانک جالبی آغاز میشود: در یک شب سرد، دربان سیاهپوست هتل شرایتون نیویورک با واکنشی سریع و فوقالعاده، کودک شش سالهی یک خانوادهی سفید پوست را که میهمان هتل بودند، از وسط خیابان و از برخورد قریبالوقوع با یک اتوبوس و مرگ حتمی نجات میدهد. واکنشها به این عمل بسیار متفاوت است: همسر دربان عصبانی است و میگوید او بخاطر همسر و فرزندان خودش نباید این ریسک را میکرد. برادر دربان هم مخالف ایثار یک سیاهپوست برای نجات جان سفید پوستها است! مدیر هتل از این عمل شجاعانه، با پاداش مناسبی قدردانی کرد. کشیش منطقه این عمل را قهرمانانه خواند و در مراسمی از آن تقدیر کرد. احتمالا والدین کودک جان فرزندشان را مدیون دربان دانستند و خود دربان این کارش را به حساب انجام وظیفه گذاشت. همهی این عکسالعملهای متفاوت نشان میدهد که "واقعیت ماجرا" اهمیتی ندارد و آنچه مهم است مجموعه ارزشها و قوانینی است (بایدها و نبایدها) که فرد برای قضاوت دربارهی واقعیت بکار میبرد! منتقد آسیبرسان، از این بایدها استفاده میکند تا هر سخن، رفتار و حتی احساس شما را با کمالِ آرمانی مقایسه و مورد ارزشیابی قرار دهد. از آنجا که نمیتوان همیشه به شکل آرمانی سخن گفت، رفتار و یا احساس کرد، منتقد بهانههای بیشماری برای بیارزش نشان دادن شما پیدا میکند. اما باید دانست که اغلب ارزشهایی که به هر نحو و علت در ذهن ما شکل گرفتهاند ناسالم هستند. در واقع ارزشهای سالم این خصوصیات را دارند: انعطافپذیرند، تملیکی هستند و نه تزریقی (یعنی خود شخص آن عقیده را از تمام جوانب سنجیده و آن را ارزشمند یافته است)، واقعبینانه و رونقبخش زندگی هستند و نه محدود کنندهی آن. برای آنکه بتوانیم ارزشهای خود را ارزیابی کنیم، 8 داستان کوتاه واقعی از زندگی افرادی که ارزشهایی را برای خود برگزیدهاند نقل میشود تا بعنوان تمرینی برای خواننده، از لحاظ انعطافپذیری، تملیکی، واقعبینانه و رونقبخش زندگی بودن بررسی شوند. در ادامهی فصل اثر بایدها بر عزت نفس، روش شناسایی بایدها در خود و روش به چالش کشیدن و بازنگری آنها و در نهایت روش متوقف کردن بایدهای مخرب، مورد بحث قرار میگیرد.
فصل 8 راجع به «روبهرو شدن با اشتباهات» است و میگوید که متاسفانه والدین کودکان را به گونهای سرزنش میکنند که کودکان، اشتباه کردن را معادل با بد بودن تلقی میکنند و به مرور زمان این سرزنشها به گونهای در وجودشان نهادینه میشود که در بزرگسالی نیز وظیفهی خود میدانند (با کمک منتقد درونی) تا در برابر اشتباهات به خود حمله کنند و از خود انتقاد کنند! این فصل بیان میدارد که چرا اشتباهات غیر قابل اجتناب هستند و چگونه با تغییر دیدگاه خود میتوان اشتباهات را آموزگار زندگی، هشدار دهنده و عنصری ضروری برای خودانگیختگی دانست و حتی سهمیهای برای ارتکاب آنها قائل شد! بجای سرزنش کردن خود به خاطر اشتباهات، شخص بایستی بداند که تنها او نیست که اشتباه میکند، بلکه همهی انسانها اشتباه میکنند و تنها کاری که میتوان در قبال آن کرد این است که با مسئولیتپذیری سعی در "افزایش آگاهی" خود نماید و قبل از انجام هرکار، عواقب کوتاه مدت و بلند مدت اعمال مهمی که قصد انجام آنها دارد را بسنجد و سپس اقدام کند.
«پاسخ به انتقاد» (فصل نهم) از این جهت مهم است که انتقاد برای عزت نفس ضعیف تخریبگری قدرتمند محسوب میشود، چرا که منتقد درونی را بیدار و او را برای حمله به شخص، با خود همنوا میکند. هرچند برخی انتقادها خیرخواهانه و سازنده هستند، اما در اغلب موارد نیت خیری پشت آنها نیست و در هر حال، همهی انتقادها ناخواسته هستند و در بیشتر مردم (بجز آنانکه از درجات بالایی از عزت نفس برخوردارند) توانایی تخریب عزت نفس آنها را دارند. بسیاری از قضاوتها (و انتقادهای متعاقب آن) متکی بر حواس پنجگانهی منتقد هستند. اما باید دانست که این حواس، منابع معتبری برای درک واقعیتها (خصوصاً واقعیتهای پیچیدهی انسان) نیستند. برای آنکه نشان داده شود که چرا ادراکات شخص میتواند از واقعیت فاصله داشته باشد، از یک شبیهسازی استفاده شده است کی طبق آن، افراد واقعیتها را بطور مستقیم درک نمیکنند بلکه تصویری از آن را بر روی صفحهی تلویزیونی که در سر آنها کار گذاشته شده است مشاهده میکنند. ورودیهای اصلی این تلویزیون، توسط حواس پنجگانه تامین میشوند، ولی به شدت تحت تاثیر عوامل دیگری چون: خصوصیات ذاتی و ارثی هر شخص، حالت فیزیولوژیکی، حالت هیجانی، عادتهای رفتاری، باورها و نیازهای شخص مشاهدهگر قرار میگیرد که میتوانند واقعیت را بطور کلی تحریف نمایند. درست از همینرو است که پیشنهاد میشود که قبل از برخورد پرخاشگرانه یا منفعلانه با انتقاد (که هر دو به عزت نفس آسیب میرسانند)، از خود بپرسیم که «منتقد چه تصویری از من روی صفحهی تلویزیونش میبیند؟» و «نیت او از این انتقاد چیست؟». با این کار، میتوانیم عزت نفس خود را در امنیت و به دور از آسیب نگه داریم، و در عین حال در صورتِ تشخیصِ وارد بودنِ انتقاد، آن را بپذیریم یا پاسخی موثر و سازنده به آن بدهیم که شرح کامل این "هنر" در بخشهای پایانی این فصل قابل مطالعه است.
موضوع فصل دهم «درخواست کردن» است. از نشانههای عزت نفس پایین، ناتوانی در درخواست کردن از دیگران است که از احساس عمیق بیارزشی سرچشمه میگیرد. در این فصل لیستی از نیازهای مشروع انسان، شامل: نیازهای جسمانی، عاطفی، ذهنی، اجتماعی و اخلاقی برشمرده شده است که ممکن است فرد برای ابراز آنها مشکل داشته باشد. برای غلبه بر این موضوع، از خواننده خواسته میشود که فکر کند و ببیند درخواست کردن چه چیزهایی، از چه کسانی و تحت چه شراطی برایش دشوار است و میزان این دشواری را نیز تعیین کند (کمی، نسبتاً یا خیلی دشوار). سپس دستورالعملی را یاد میدهد که طی آن شخص قادر میشود خواستههای خود را مطرح و با رعایت ظرائف و قواعدی، احتمال اجابت شدن آنها را نیز بالا ببرد.
فصل یازدهم در مورد «هدفگزینی و برنامهریزی» است. این موضوع از آن جهت اهمیت دارد که احساس رکود و سکون از جمله بزرگترین رنجهای آدمی است و هیچ چیز به اندازه «ناکامی» به عزت نفس انسان آسیب نمیرساند، تا جایی که حتی منتقد درونی ساکت شده را نیز میتواند دوباره بیدار کند! لذا مهم است که بتوانید برنامهها و آرزوهای خود را محقق کنید، یعنی ببینید چه میخواهید و دنبال آن بروید و رشتهی زندگی خود را بدست گیرید. برای آنکه اول از همه بفهمید که چه می خواهید باید به چند سوال مشخص پاسخ دهید که به حوزههای مختلف زندگی مربوط میشوند. از پاسخهای داده شده، لیست اهداف بلند مدت، میان مدت و کوتاه مدت شما مشخص میشوند که میتوانید بسته به اشتیاقی که دارید آنها را اولویت بندی کنید و پس از انتخاب اولین هدف، با طی مراحل مشخصی که شرح و مثالهایی برای آن ذکر شده، آن را پیگیری نمایید. در بخش پایانی فصل، به تفصیل در مورد "موانع دستیابی به اهداف" صحبت شده است که با مطالعهی آنها میتوان بصورت ریشهای و مدون با دلایل ناکامی در رسیدن به اهداف آشنا شد و با حذف این موانع احتمال موفقیت را بالا برد.
«تجسم کردن» (موضوع فصل 12) روشی ثابت شده و قوی برای بهبود تصویر خود، افزایش عزت نفس و ایجاد تغییرات مهم در زندگی است. افرادی که عزت نفس پایینی دارند، بصورت ناخودآگاه تمایل دارند تصاویر ضعیف و معیوبی از خود در تصویر تلویزیونی ذهن خودشان ایجاد کنند. اما از آنجا که پاسخ ذهن به تجارب و شرایط واقعی و تخیلی تا حدود زیادی شبیه به هم هستند، شخص میتواند با تجسم کردن صحنههایی که در آنها خود را ارزشمند، مطمئن و معتمد به نفس، مصمم، خوشحال، خوش مشرب، جذاب، سربلند، تونا، شاداب، کامیاب و موفق میبیند، رفته رفته تصویر خودساختهی منفی قبلی را در ذهنش عوض کند. روش انجام این کار در این فصل به تفصیل بیان شده است و این نوید را میدهد که با تکرار آن، عزت نفس به طرز شگفتانگیزی بهبود یابد (حتی در کسانی که به اثرگذاری این روش مشکوک و بیاعتقادند!).
در فصل 13 کتاب راجع به «هیپنوتیزم برای پذیرش خود» صحبت میشود. باید دانست که ذهن آدمی از همان خردسالی تک تک کلمات و رفتار منتقدانهی والدین و اطرافیان نزدیک را در ضمیر ناهشیار (بخشهای خاصی از مغز) خود ثبت میکند که در تمام عمر با او خواهند بود و دلیلی بر بیارزش شمردن وی نزد خودش خواهند شد. هیپنوتیزم این قدرت را دارد که در وضعیت خلسه (Trace)، مستقیماً به سراغ ذهن ناهشیار برود و با انجام اصلاحات (با استفاده از زبان تلقین و تصاویر که بسیار موثرتر از زبان منطق و استدلال هستند) عزت نفس شخص را ترمیم کند. همچنین باید دانست که وضعیت خلسه چیز مرموز و فراطبیعی نیست و همهی ما در خیالپردازیهای روزانه، غرق شدن در یک فیلم و ... بارها به نوعی این وضعیت را تجربه کردهایم. این یعنی هر کس میتواند به "خود هیپنوتیزمگری" که بسیار آسان بوده و بی خطری آن به اثبات رسیده است بپردازد. مراحل آرامیده کردن ذهن و بدن، رفتن به خلسه و تعمیق آن و روش القای تلقینها به خود و نیز متن نمونه القائاتی که به بهبود عزت نفس کمک شایانی میکنند در این فصل به تفصیل بیان شده است.
در فصل چهاردهم، مطالبی در شرح دلایلی که ممکن است شخص علیرغم تلاش مجدانه برای بهبود عزت نفس خود، باز همیشه احساس کند که «هنوز خوب نیستم» بیان شده است. این فصل به بررسی رنج شدید ناشی از این احساس، دفاعهای بیفایدهای که شخص در برابر این احساس بروز میدهد و راهکارهای صحیحی برای عبور از این درد و رنج ارائه میدهد.
«باورهای زیربنایی» (عنوان فصل 15) در واقع اجزای سازندهی عزت نفس هستند و معیاری هستند بر اینکه شخص تا چه حد خود را ارزشمند، در امنیت، شایسته، توانا، مستقل، جذاب و ... میبیند. با فراگیری راهکارهای این فصل در ثبت "تکگوییهای ذهنی" در زمانهایی که افکار منفی در ذهن رژه میروند (که ظاهراً کار آسانی هم نیست!)، میتوان باورهای زیربنایی مخفی شده در ذهن و قوانین خودساخته و ناخودآگاه منشعب از آنها را شناسایی نمود و با انجام تمرینهایی این قانونهای مضر را در هم شکست و به منظور ارتقای عزت نفس، آنها را از نو بازنویسی کرد.
فصل 16 کتاب به موضوع مهم «بنا نهادن عزت نفس در کودکان» میپردازد. این فصل با بیان شیوههای تجربه شده و علمی رفتار صحیح با کودکان، راهکارهایی را برای شناخت صحیح ویژگیهای مثبت کودک و تقویت آنها، شناسایی ویژگیهای منفی کودک و تبدیل آن به سرمایهای برای استفاده در جهت مثبت، طرز رفتار با کودکانِ به ظاهر متفاوت، هنر خوب گوش کردن به حرفها و درخواستهای کودک، چگونگی رفتار با کودک با «زبان عزت نفس» و مفهوم صحیح انضباط و استقلال بیان میکند. امید است والدین با رعایت نکات بیان شده، کودکان دلبند خود را از گرفتاریها ذهنی و روانی آتی حفظ کنند و مانع از انتقال این گرفتاریها به نسلهای آینده شوند.